به یادتم عشقم

امروز 11 فروردین 1400 شمسی(خورشیدی) 11 مین روز از  عید باستانی  ما ایرانی هاست....بیماری کرونا(کووید 19) یکسال و 3 ماهه شد و جهان را به هم ریخته....انشالله هر چی زودتر این بیماری از بین بره.

عشق اول و آخرم به خدا میسپارمت.....بدرود.

عشق نازنینم :

سلام ...عشق واقعی و با صداقتم....منو ببخش دیرفهمیدم....امیدوارم روزی برسه حتی اون دنیا که در کنارت تا ابد خوشبخت باشم.

متولد  بهمن

پیشاپیش تولدت رو بهت تبریک میگم....

تولدت مبارک

شب تولد مبارك بعضی ها گریه نمی کنند اما از چشم هایشان معلوم است که اشکی به بزرگی یک سکوت گـــــوشه ی چشمشان به کمیـــــن نشسته

روز تولد

بعضی ها گریه نمی کنند اما از چشم هایشان معلوم است که اشکی به بزرگی یک سکوت گـــــوشه ی چشمشان به کمیـــــن نشسته ‏(شب تولدت مبارك)

3چیز موجب محبت میشه: 1.دینداری (دعا همراه عمل خوبه باشه) 2.تواضع و فروتنی (غرور نداشته باشی) 3.کسانی که اهل إنفاق باشن.

برخی زندگی را دست نخورده برای مرگ باقی می گذارند.بالا رفتن سن حتمی است... اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد...!

ساز دلت که کوک نباشد...فرقی نمی کند کجا باشی! سرزمین مادری یاخانه ی پدری،هر دو یک رنگ دارد، رنگ (دلتنگی.....!!!)

به سلامتی اون لحظه ای که از همه ی دنيا دلت گرفته نه کسی رو داری باهاش درد و دل کنی...نه دلت ميخواد کسی رو ناراحت کنی... سکوت ميکنی و تو دلت ميگی: باشه(قسمت)منم اين بود!

گاهگاهی که دلم میگیرد میگویم:به کجاباید رفت؟به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟به دیاری که پر ازدیوار است؟ حس تنهای درونم گوید:بشکن دیواری که درونت داری.چه سوالی داری؟توخدا راداری وخدا اول و آخرباتوست

غلط است این تفکر که بپنداریم،زندگی می گذرد ! زندگی می ماند ؛ من و تو می گذریم.

‏@‏

گاهگاهی که دلم میگیرد میگویم:به کجاباید رفت؟به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟به دیاری که پر ازدیوار است؟ حس تنهای درونم گوید:بشکن دیواری که درونت داری.چه سوالی داری؟توخدا راداری وخدا اول و آخرباتوست

@

سلام،همه متن هات رو با رنگ سفيد و با خط درشت بنويس@چون بيشتر وقتا با گوشى تو وبلاگ ميگردم! هر روز متن بذار نع هفته اي يكبار؟ مر30

سلام میدونم خیلی غمگینی اینا رو برا دل غمگینت نوشتم همواره بیادتم
 

 

 

 

مال من نیستی
                   از اخم کردن هایت     

                                           از ان رو گرفتن هایت

و از هزازر چیز دیگرت
                            میفهممش،
                                         

 اما نمیدانم چرا
                    هنوز از جانم
 برایت
        مایه میگذارم!

 خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشندو باز احساس تنهایی کنی

 

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی.

  وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .

وقتی تمام درها به رویت بسته است...

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و

از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

 

شیشه ای می شکند....

یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه پنجره را زود شکست.

کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما آنشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟

 

 

رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله هاست

دل از این هاست که تنهاست نه از فاصله ها

گر چه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است

مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها..

 

 

 

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

 

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد

مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟

مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد

مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید

می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند

خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست

گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی

نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند

درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

 

 

 

 

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درکاین ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

 

 

 

 

 

  

 

 

شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد

که چرا

شیشه شکست؟

یک نفر میگوید:

شاید این رفع بلاست

دیگری میپرسد

شیشه پنجره را باد شکست؟

دل من سخت شکست

هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم میپرسم"

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.

ای یگانهترین بعد از خدای!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد

آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند

تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر واژه ای ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

   

 

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

 

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت

 

 

ابر میبارد و من میشوم از یار جدا

 

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر

چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا

 

خسته و دلگير در شهري غريب

 

مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي

دل پر از حال و هواي دوستــان

يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي

يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور

دوستـــــان عاشق و خيلي صبور

يــــادآن باران نم نم روي خــــاك

عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك

ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟

دوستان روي سخنها با شمــاست

مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي

روزهــــاي پرسه در افســـردگـي

پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي

سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي

دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!

يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم

كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد

خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد

کاشکی می شد در این فصل غریب

لحظــه اي اندوه را

 

شب، 
شب سختی بود.
و چه آسان و چه بی پروا گفت : که دگر حسی نیست.
دل من، هری ریخت، درد با من آمیخت،
قلبم از جا لرزید، قطره اشکم خشکید.
مات و مبهوت شدم.
 
***
مادرم گفت : بیا
              سفره ی شام چه رنگین شده است.
و سرم،
 آخ سرم
          پر سردرد شده.
باز هم مادر گفت :
کودکم موقع شام است، 
                                بیا.
 
***
چشمها را بستم،
با دل خود گفتم :
سهم دل نازک من،
پاسخی سرد نبود!!
شوق دیدار کجاست؟!
او که با من میگفت : دل سنگش، تنگ است.
 
***
دلم از سینه جدا شد، نفسم بند آمد.
و دلم، این دل پاک
         که چه امید عبث داشت به دل.
این هم از قصه ی عشق لیلی،
                                وای بر مجنونم.
 
***
مرگ من بود همان لحظه که گفت :
                                     سخنی با تو ندارم،
                                                            قهرم.
                 کاشکی میمردم. 
***
وقت رفتن شده دوست 
آخرین شعر مرا هم تو بخوان و به این آخر بد هم تو بخند
خنده ات تسکینی است،
 به دل خون شده ام
                      فصل مرگم پیداست
                   ((جشن مرگم برپاست))

باران ببار، باران

بر اين همه تباهي

بر اين نگاه تيره

بر شهر روسياهي

باران ببار،‌شايد

پاكي دوباره رويد

آن قصه گوي عاشق

از عشق قصه گويد

باران ببار، شايد

بغضي شكسته باشد

قلبي زدست ياري

در خون نشسته باشد

باران ببار، امشب

مهتاب همنشين است

در آسمان ستاره

مهتاب بر زمين است

باران ببار، فردا

اميد، سبزه آرد

بر مردگان اين دشت

روحي دوباره آرد

شرمنـــده كرد

 

خسته و دلگير در شهري غريب

 

مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي

دل پر از حال و هواي دوستــان

يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي

يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور

دوستـــــان عاشق و خيلي صبور

يــــادآن باران نم نم روي خــــاك

عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك

ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟

دوستان روي سخنها با شمــاست

مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي

روزهــــاي پرسه در افســـردگـي

پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي

سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي

دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!

يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم

كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد

خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد

کاشکی می شد در این فصل غریب

لحظــه اي اندوه را

 

شب، 
شب سختی بود.
و چه آسان و چه بی پروا گفت : که دگر حسی نیست.
دل من، هری ریخت، درد با من آمیخت،
قلبم از جا لرزید، قطره اشکم خشکید.
مات و مبهوت شدم.
 
***
مادرم گفت : بیا
              سفره ی شام چه رنگین شده است.
و سرم،
 آخ سرم
          پر سردرد شده.
باز هم مادر گفت :
کودکم موقع شام است، 
                                بیا.
 
***
چشمها را بستم،
با دل خود گفتم :
سهم دل نازک من،
پاسخی سرد نبود!!
شوق دیدار کجاست؟!
او که با من میگفت : دل سنگش، تنگ است.
 
***
دلم از سینه جدا شد، نفسم بند آمد.
و دلم، این دل پاک
         که چه امید عبث داشت به دل.
این هم از قصه ی عشق لیلی،
                                وای بر مجنونم.
 
***
مرگ من بود همان لحظه که گفت :
                                     سخنی با تو ندارم،
                                                            قهرم.
                 کاشکی میمردم. 
***
وقت رفتن شده دوست 
آخرین شعر مرا هم تو بخوان و به این آخر بد هم تو بخند
خنده ات تسکینی است،
 به دل خون شده ام
                      فصل مرگم پیداست
                   ((جشن مرگم برپاست))

باران ببار، باران

بر اين همه تباهي

بر اين نگاه تيره

بر شهر روسياهي

باران ببار،‌شايد

پاكي دوباره رويد

آن قصه گوي عاشق

از عشق قصه گويد

باران ببار، شايد

بغضي شكسته باشد

قلبي زدست ياري

در خون نشسته باشد

باران ببار، امشب

مهتاب همنشين است

در آسمان ستاره

مهتاب بر زمين است

باران ببار، فردا

اميد، سبزه آرد

بر مردگان اين دشت

روحي دوباره آرد

شرمنـــده كرد

 

دیشب  

 

چشمهایم از فرط گریه می سوخت

 

اما حالا  

آرام آرام است

آنطور که میگفتن، 
          
               کوری بد نیست.!
 
با خیال راحت برو

 

صدقه ات را داده ام مسافر

دیشب از خدا  

           مرگم را خواستم

 

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،

 

و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد.

 

عاقبت هم رفتي،

 

و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا تو سفر كردي از اين شهر ولي، اي گل خوبم، جانم من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم»

 

*** روزها طي شد و رفت. تو كه رفتي منِ دلخسته ي پاك با همه درد در اين شهر غريب، باز عاشق ماندم همهْ فكرمْ، همهْ ذكرمْ،

 

آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم،

 

وصل و ديدار تو بود. تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد.

 

*** ماه‌ها هم طي شد. بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد، سست و بي‌بنياد است ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت

 

*** راستي محرم دل،

 

كوچه ي خاطره‌هاي تو و من، يادت هست؟! كوچه‌اي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري كوچه ي مهر و صفا، كوچه ي پنجره‌ها پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي،

 

در صميميت و پاكي فضا جاري بود و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود حيف از آن همه اميد دراز حيف از آن همه اميد دراز

 

*** در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچهْ مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود. ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر و در اين قصه ي تلخ، باز من ماندم و من

 

*** ديگر امروز گذشت هرچه بود آخر شد ولي از عادت اين دل،

 

دلِ تنها،

 

دلِ مرده،

 

شبْ شبي،

 

روشن و مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشته

 

 زير لب مي‌خوانم « بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
نمی دانــم که یـــاری خواهــد آمــد؟  

 

                                  در این سرما بهاری خواهد آمـد؟

 

گلي خوش بو، با قلبـي پر از عشق         

                                  به اين گلـدان خالي خواهد آمـد؟

يكـــي آيـــد كـــه با احســـاس گويد         

                                  به مجنونی كه ليلي خواهد آمـد؟

نگين روشنـي بخشـي چو خورشيد         

                                  به شبـهاي سياهي خواهد آمـد؟

 

 

سلام خوبی نگرانتم .نبودم تویسرکان که بیام  بهت سربزنم توروخدا منو از خودت بی خبر نزار .