به یادتم عشقم
امروز 11 فروردین 1400 شمسی(خورشیدی) 11 مین روز از عید باستانی ما ایرانی هاست....بیماری کرونا(کووید 19) یکسال و 3 ماهه شد و جهان را به هم ریخته....انشالله هر چی زودتر این بیماری از بین بره.
عشق اول و آخرم به خدا میسپارمت.....بدرود.
امروز 11 فروردین 1400 شمسی(خورشیدی) 11 مین روز از عید باستانی ما ایرانی هاست....بیماری کرونا(کووید 19) یکسال و 3 ماهه شد و جهان را به هم ریخته....انشالله هر چی زودتر این بیماری از بین بره.
عشق اول و آخرم به خدا میسپارمت.....بدرود.
سلام ...عشق واقعی و با صداقتم....منو ببخش دیرفهمیدم....امیدوارم روزی برسه حتی اون دنیا که در کنارت تا ابد خوشبخت باشم.
تولدت مبارک
مال من نیستی
از اخم کردن هایت
از ان رو گرفتن هایت
و از هزازر چیز دیگرت
میفهممش،
اما نمیدانم چرا
هنوز از جانم
برایت
مایه میگذارم!
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشندو باز احساس تنهایی کنی
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی.
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و
از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

شیشه ای می شکند....
یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه پنجره را زود شکست.
کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما آنشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟


رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله هاست
دل از این هاست که تنهاست نه از فاصله ها
گر چه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است
مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها..

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درکاین ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم


شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم میپرسم"
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.
ای یگانهترین بعد از خدای!
مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد
کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته
رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده
آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست
ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند
ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا
تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد
آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته
مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند
تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر واژه ای ...
مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم
تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها
و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز
و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا
با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم
که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت
باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت
همواره تو را عزیز بدارم و محترم
و همواره آواز من این باشد که
مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم
آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت
ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت
آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم
با سنگدلان یار مشو میشکنندت
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا
من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر
چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا
خسته و دلگير در شهري غريب
مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي
دل پر از حال و هواي دوستــان
يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي
يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور
دوستـــــان عاشق و خيلي صبور
يــــادآن باران نم نم روي خــــاك
عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك
ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟
دوستان روي سخنها با شمــاست
مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي
روزهــــاي پرسه در افســـردگـي
پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي
سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي
دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!
يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم
كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد
خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد
کاشکی می شد در این فصل غریب
لحظــه اي اندوه را
باران ببار، باران
بر اين همه تباهي
بر اين نگاه تيره
بر شهر روسياهي
باران ببار،شايد
پاكي دوباره رويد
آن قصه گوي عاشق
از عشق قصه گويد
باران ببار، شايد
بغضي شكسته باشد
قلبي زدست ياري
در خون نشسته باشد
باران ببار، امشب
مهتاب همنشين است
در آسمان ستاره
مهتاب بر زمين است
باران ببار، فردا
اميد، سبزه آرد
بر مردگان اين دشت
روحي دوباره آرد
شرمنـــده كرد
خسته و دلگير در شهري غريب
مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي
دل پر از حال و هواي دوستــان
يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي
يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور
دوستـــــان عاشق و خيلي صبور
يــــادآن باران نم نم روي خــــاك
عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك
ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟
دوستان روي سخنها با شمــاست
مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي
روزهــــاي پرسه در افســـردگـي
پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي
سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي
دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!
يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم
كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد
خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد
کاشکی می شد در این فصل غریب
لحظــه اي اندوه را
باران ببار، باران
بر اين همه تباهي
بر اين نگاه تيره
بر شهر روسياهي
باران ببار،شايد
پاكي دوباره رويد
آن قصه گوي عاشق
از عشق قصه گويد
باران ببار، شايد
بغضي شكسته باشد
قلبي زدست ياري
در خون نشسته باشد
باران ببار، امشب
مهتاب همنشين است
در آسمان ستاره
مهتاب بر زمين است
باران ببار، فردا
اميد، سبزه آرد
بر مردگان اين دشت
روحي دوباره آرد
شرمنـــده كرد
چشمهایم از فرط گریه می سوخت
اما حالا
آرام آرام است
صدقه ات را داده ام مسافر
دیشب از خدا
مرگم را خواستم
در این سرما بهاری خواهد آمـد؟
گلي خوش بو، با قلبـي پر از عشق
به اين گلـدان خالي خواهد آمـد؟
يكـــي آيـــد كـــه با احســـاس گويد
به مجنونی كه ليلي خواهد آمـد؟
نگين روشنـي بخشـي چو خورشيد
به شبـهاي سياهي خواهد آمـد؟