افسوس

شکست عشقی و نامردی روزگار

زندگی چیست؟@

گر نشان زندگی جنبندگی ست/خار در صحرا نماد زندگی ست/هم جعل زنده ست و هم پروانه لیک/فرق ها از زندگی تا زندگیست/
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 18:48 توسط معصومه |

چه تفاوتی می کند آن سوی دنیا باشیم یا چند کوچه آن طرف تر؟

پای دوست داشتن که در میان باشد «دلتنگی» دمار آدم را در می آورد …

 


 

نمی ‌دانم دلم تنگ است

دلم در آرزوی یک نگاه پاک و بی رنگ است

نگاه  آسمانم دیگر آبی نیست

شبم تیره فروغ ماهتابی نیست

کویرم تشنه

باغم خشک

به چشم چشمه سارم دیگر آبی نیست

 

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ

و به یک معجزه می اندیشم

 

 

دمی گریستم ...

سبک شدم ...

عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...!

 

 

به اندازه ی دلتنگی هایم به من بدهکاری ...

وعده ی ما باشد روزی که دلتنگم شدی ...


 

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.
یک دل ...
یک آسمان ...
یــک بغــض ...
و آرزوهــای تـَـرک خـورده!
به همین سادگی

 

من دلم می خواهد

ساعتی غرق درونم باشم!!!

عاری از عاطفه ها…

تهی از موج و سراب…

دورتر از رفقا…

خالی از هرچه فراق!!!

من نه عاشق هستم؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…

من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 


 

این روزها

بغض دارم...

گریه دارم

آه دارم!!!

تا دلت بخواهد...

بازیگر خوبی شده ام

می خندم

حتی خودم هم باورم می شود

که من خوبم...

خوبه خوب...

 

لحظه ے بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دلِ ابر نگــهدارے باران ســخت اسـت





جملاتم هر روز کوتاه تر می شوند

هر روز چند کلمه کمتر

چند سکوت بیشتر

می ترسم روزی برسد که برای بیان دلتنگی هایم

به نقطه ای اکتفا کنم

 


 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و باز هم تو گفتی فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

یک هیچ به نفع دل تو تا فردا...

 



روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

 




رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پشیمانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همۀ دلتنگ ها

گوشه ای می نشینم

می شمارم حسرت ها را

و محاکمه می کنم وجدانم را

من کدام قلب را شکستم

کدام احساس  را له کردم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:20 توسط معصومه |

آدم خوب قصه های من... آدم خوب قصه های من!! دلتنگت شده ام، حجمش را میخواهی؟؟؟ خدا را تصور کن… :: موضوعات مرتبط: شعرهاي عاشقانه همراه با عكسهاي عاشقانه، جملات كوتاه عاشقانه :: برچسب‌ها: آدم خوب قصه های من دلتنگت شده ام, شعر دلتنگی, شعر دلتنگ شدن و دل تنگی دل تنگ شدن, دل تنگی اس ام اس جدید, وبلاگ عاشقانه دلتنگی دلتنگم... دلتنگم... مثل خیلی از روزهای زندگانی ام. این روزها هیچ کس شریک غم و دلتنگی آدمها نیست؛ تنها همدم تنهایی ها و بی کسی هایم، یک قلم و چند ورق کاغذ تا نخورده است. اگر روزی کاغذهایم تمام شوند چه کنم؟!!! باز دیشب ماه دلتنگ تو بود ماه و حتی راه دلتنگ تو بود باز دیشب این دل ویرانه از دردو رنج و آه دلتنگ تو بود باز دیشب بال پروازم شکست گرد غم بر قاب چشمانم نشست خواستم تا اینکه بگریزم ولی پای دل را درد هجران تو بست
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:2 توسط معصومه |

‏@‏

بي معرفت! چرا ديگه برام مطلب نميذاري!؟ من ديگه برات نميذارم! باي ×× دلتنگی×× لحظات دلتنگی اشـــــــــکم را دلتنگ که بـــــــــــــــــاشم ســــــاده ترین حرف ها هم اشـــــــــکم را در می آورد یاد تو که جــــــــای خود دارد ماههاست ماههاست , فراموشش کرده ام؛ خـــــــــــــــاطراتش را هم...! ولی ... نمی دانم دســــــــــتانم , چرا هنوز ... . . به نـــــــــــــــوشتن نامش ذوق میکنند!!! نـبــودنـت دنــیـــای خــیــالـــم پُـــــر از بــودن هـــایـــی ست که نـبــودنـت را به رُخ مـــــــــــی کِشند ﺑـﻌـﻀـﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـﺎ ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﺑـﻌـﻀـﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـﺎ ﺑـﺪﻭﻧـﻦ ﮐـﻪ ﺍﮔـﺮ ﭼـﻴـﺰﯼ ﺭﻭ ﺑـﻪ ﺭﻭﺷـﻮﻥ ﻧـﻤـﻴـﺎﺭﯼ، ﺍﺯ ﺳـــــــــــﺎﺩﮔـیتـــــ ﻧـﻴـــــــــﺴـﺖ ! بلکه ﺩﺍﺭﯼ ﺣـﺮﻣـﺖ ﻳـﻪ ﺭﻭﺯﺍﻳـﯽ ﺭﻭ ﻧـﮕـﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐـﻪﺍﻭﻧـــــــــﺎ ﻳـﺎﺩﺷـﻮﻥ ﺭﻓـﺘـﻪ!!! ســـــــــــــــاده ایـن رسـم روزگـار اسـت کافــــــــــیست کمی : ســـــــــــــــاده باشی دوســت داشته باشی بـبـــــــــــخـشـی... تــــــا از رویــت رد شـونـد دوســــــــــت داشـــــتن دوســــــــــت داشـــــتن آدم هــــــــــــا را مــــــــــی توان از تـــــوجه آنـــــها فهمید وگرنه حرف را که هـمه می توانند بزنند... کودکی نامــردی را مــــعلم بــه ما آموخت، ازهمان کـــــــــــــــــــــودکی میگفت : جـــــــای خــــــــــــــالی را پر کـــــــــــــــــــــنید … ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﮔــــــــــــــــــــــــــــــﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﺣﺘــــــــــــــــــــــــﻤﺎ ﺑــــــــــﺮﻭ ﭼﻮﻥ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﮏ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ... انتظار دلتنگی چقــــــــــدر احــــمقانست از یــــــــــک قـــــــهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن مثــــل من که از تــــــــــو انتظار عشـــ♥ــــق داشتم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟ خـــــدایا همه ی زندگیمو میدم فقـــــــــــــــــــــط شب اول قبر قبل از اینـــــــــکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟ باهاتم تاآخرش گاهی نیازداری به آغوش بی منت. کسی که توروفقط به خاطر خودت بخواد... که تواوج تنهایی باچشاش بهت بگه:"باهاتم تاآخرش" رفتني من رفتني نبودم ... تو بند كفش هايم را محكم كردي... مطمئن بایـــــــــد رفــــــت حتی با ترســـ ! وقتی مطمئن از ماندن نیستی ، رفتن یقین است … تــــمام آنــــــــــــقدرجای توخالیست که هیچـــ گــزینه ای آن راپرنمیکند... حــــــــتی تــــمام مــــــــــــوارد فـــــــــــــاصله قــــــــــــــــــــــهرم... با دنــــــــــــــــــــــــیایی که... بـــــــــــــــــــــــــینمان فـــــــــــــاصله ای ... بــــــه درازای بی تــــــــــــــــــو بودن گــــــــذاشت... می ســـــــــوزم مــانند هــیزم های مــصنوعی شــومینه می ســـــــــوزم و پــایان نــدارم درد یــعنی این…! به یادگار عکــــسی را که بر مزارم به یادگارمانده ، نگاه می کند و به آرامی اشک می ریزد … هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز بیــــــــــــدارم… سر از این عشـــــــ♥ـــــــق بر نمی دارم ... زندگی لــحظاتی هســــــــــت که : هیــــچ چیز این زندگی قانع ام نمی کند ؛ فقط و فقط نیاز به اندکـی تـــــــــــــ♥ـــــــو دارم ... قــــــــــــــــهرم... قــــــــــــــــهرم... با این دنــــــیای حسود که... مرا انــــــــکار می کند از تو... مصلحتی مدتهاست مصلحتی شده ام خوب ب____ودن مصلحتی خنده ه_____ای مصلحتی ایستادن ه___ای مصلحتی با این حال کاش یکبارم تورا مصلحتی حس می کردم ... چشمهایم باران مرا یاد چتر می اندازد و چتر مرا یاد قرارمان قرارمان که یادت هست ؟ اینکه آغوشت را چتر کنی تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند... هــــــــــــیچ کس در خاطر کسی می مانی که ... بـــا نبــــــــــــــــــودنت... بودن هــــــــــــیچ کس را معامله نمـــــــــــــی کند... بهتــــــرین بد ترین قســمت زندگی اون قسمتی هست که به بهتــــــرین آدم زندگیت شک می کنی... بتــرس از هیچـــی نتـرس فقـط از این بتــرس که وقتــــی ناراحتــم میکنـی ، یکــــــــــی پیــــــدا شه که آرومــــــــــم کنـه ....! ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ ؛ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﺧﯿﺲ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ …
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:44 توسط معصومه |

‏@‏

بي معرفت! چرا مطلب نذاشتي تو وبلاگت!؟ منم ديگه برات نميذارم! باي

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ  كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

 وكيبورد هم كار دل را مي كرد

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي يك عشق مجازي

 

 

بازم میام پیشتون  

هنوزم دوست دارم بازم بیام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(34); نظر بدهید
سلام عزیزم

نمی دونم چی بگم ..

حالا که رفتی نمی دو نم چطوری زنده بمونم

گفتی من دیوونه بودم آره من دیوونه بودم چون حالا که نیستی نمی دو نم با کی بمونم.

تو رفتی هنوزم خاطراتت زنده موندن .

هنوزم هر شب و هر روز به یادت می نویسم....

دلتنگی های بیشترم رو پشت اشک های اسمون می ریزیم تا که معلوم نباشه چقدر عاشقت بودم.

رفتی اما نگفتم خداحافظ تا همیشه چون هنوزم با منی توی قلبم تا همیشه...

اما خداحافظ خداحافظ به ظاهر و خوش آمدی به این قلب که نداره هیچ قراری.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(33); نظر بدهید
و اما انتظار

می دو نی چطو ری منتظرم...

هر شب با خیال خام با تو بودن می خوابم . هر صبح به امید دیدنت از رختخواب بلند می شم.

طا قتی که بهم داد ی دیگه داره یواش یواش تموم می شه بهت گفتم که من بی تو آروم آروم نفس می کشم تا نفسهام تموم نشه.

کا ش می تو نستم انتظار و از لغت نا مه ها حذف کنم یا که فرا موش کنم من منتظرم

اما نمی شه من با تو بو دنو نبو دنم همش یکیه با تو بودن عاشقم و نگران بی تو بودن

و بی تو بودن عاشق ترم و نگران با تو بودن

نمی دونم که اینا رو می خو نی یا هنو زم فکر می کنی حر فام بچگو نه است

اما اگر او مدی و خو ندی بدون که این بچه در کمال بزرگی داره با هات حرف می زنه ، تظا هر به بزر گی سخته

تظا هر به تحمل کردن سخته ،

مهربو نم تموم حر فا یی رو که زدی وقت دلتنگی هام مورو رشون می کنم تا یا دم نره یه زما نی ما با هم حرف می زدیم.

الان من تو مدرسه دارم  آ پ می کنم و ...

دلم خیلی برات تنگ شده

بهم گفتی تنهام نمی گذاری اما من همیشه تنهامو تنها کسی که منو تنها نگذاشته غم دو ریه تو ست .

تا درد دل بعدی و دلتنگی های بیشتر بای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(32); نظر بدهید
می خوام همه بدو نن من چقدر دوست دارم...

 

من عاشقتم دیوو نه وار زندگی مو فدای تمو م صدا قتو پاکی چشمات می کنم.

 

مهربونم برای اینکه بر گردی دو باره برای همیشه ترکت می کنم.

 

برات گفتم طاقتی که پیدا کردمو کی بهم داده ؟؟؟؟؟

 

همونی که من تازه به سر چشمه ی معرفتش رسیدمو هر چی که می

خوام رو از اون طلب می کنم.

 

حالا بدون تو من هر شب با اون خلوت می کنم .برای دیدنت همیشه به

آسمون نگاه می کنم . چون که ریسمان عشق من تا آسمون ادامه داره...

 

من منتظرتم دو باره برگرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(31); نظر بدهید

بعد از چند روز كه نگرانم شده بود خواست كه منو عوض كنه وابستگي ها

 

 مو بهش هي كم كنه...

 

فكر مي كرد منم عشقم دو روزه با يه اخم با يه بي مهري ميميره اما خبر

 

 نداشت كه عشق من خيلي دل فريبه

 

به همين آسونس ها نميميره...

 

از صداقتش دو باره جون گرفتم با تموم حرفاش دو باره خو نه ساختم اين

 

 خو نه ي خالي يه پرو با خيالش نقاشي كردم.

 

هنوزم رنگش مهلوم نيست ...

 

اگه بر گرده دو باره رنگ نقا شيم مي شه  رنگ عشقي كه  بهم مي ده دو باره...

 

با هاش خدا حافظي كردم . اما بهش گفتم خوا ستي یک وقت تنهام

 

بگذاري بهم نگو كه بمونم تو انتظار و خماري ...

 

كه هميشه فكر كنم بر مي گرده دو باره چشماي خيسمو اينبار خو دش برام

 رو هم مي گذاره...

 

بهش گفتم اگر آغوشت نيست تصورش آسون تره از داشتنشه

 

حالا منم مي خوام برم كه فقط منتظر او مدن دو بارش باشم.

 

به تموم عا شقا ...

 

 

پر وا نه هاي سو خته بال پيام مي دم

 

اگه مي خواين بال منم مثل بالتون كباب نشه

 

دعا كنيد اين خسته دل از انتظار رها بشه

 

هر روز صبحم  به قاصدك نجواي عاشقي رو ياد مي دم  كه هر جا هست

 

براي مهربونم   شعر دلتنگي رو بخونه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(30); نظر بدهید

گفتي :عاشقا نه هايت عشق نيست

 

                               گفتم: سبزه زلرش باطل نيست

 

گفتي :شعر هايت همه رنج و عذاب

 

                           گفتم :عاشقم بر فرض محال

 

گفتي :عشق چيست تو مي داني؟

 

                        گفتم :عشق هست معناي ناداني

 

گفتي :عشق فقط غم نيست

 

                       گفتم :غمش تموم زندگي ايست

 

گفتي:چرا عشق همزبانش دوري ايست

 

                      گفتم:شيريني اش درد دو ري ايست

 

گفتي:چرا ماندن هميشه سخت است؟

 

                      گفتم:كودك عشقت كم سال است

 

گفتي:مرا اين شوريده حالي چه حاصل ؟

 

                    گفتم : زماني مي رسد داني بي حا صل

 

گفتي:پس از عشق فا صله گيرم

 

                   گفتم:از نفسهايم چه بگويم

 

گفتي :بي ترديد عاشقم كردي

 

                    گفتم:عاشق نيستس عاشقي نكردي

 

گفتي:پس اين همه عذاب چيست؟

 

                     گفتم:عاشقا نه هايم همه دلتنگي ايست

 

گفتي :از من خام نباش دلگير

 

                      گفتم:عشق حاصل همين خا مي ايست

 

گفتي مي پندارم كه تو عاشق تريني

 

                   گفتم:عاشق ترين هم شود قرباني

 

گفتي:قربا ني تو ميشوم روزي

 

                   گفتم:آن روز من دهم ميهماني

 

گفتي :مهما ني اش به عهده ي من

 

                    گفتم:مهمانش تو هستي در مرگ عاشقا نه ام

 

گفتي : اخر داستان عشقت همين بود؟

 

                    گفتم : معني عشق همين است

 

گفتي:پس عشق از وصال مي گريزد

 

                    گفتم:وصال به پاي عشق نمي سوزد

 

گفتي :عشق چيست بي حاصل؟

 

                      گفتم :حاصلش نيست وصال عاشق

 

گفتي: پس ما هر دو عاشق ترينيم؟

 

                       گفتم :خوب مي داني كه هر دو غافل ترينيم

 

گفتي:پس هر دو مي شويم قرباني

 

                       گفتم:گر شويم قرباني ما هم ماندگاريم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(29); نظر بدهید

ديگه به نبودت عادت كرده بودم

خو دمو با خيالت راحت كرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم

براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم

گو نمو تر بكنم شوق اشكا مو ببينم

او مدي دلتنگي ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگيرم

خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم

دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقي

سر كار گذاشتن دل تو شب ها ي بي قراري

دو باره لحظه ناب رسيدن

دو باره تشنه ي شوق بو سيدين

چه خيال ساده و خوبي

پيش چشما ي تو بودن و دل فريبي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(28); نظر بدهید

عشق تو جام لبريز از ترانه است

هر نفست ساز در اين مي خا نه است

چه بگويم كه قلبم نكند تنازي

با اين جام كه تو يه خوردش دادي

هرچه گويم همه كفر و خطاست

در مي كده عشق ثانيه هم بر فناست

هي كه نهادي در وجودم همه هستي

خوا ندي از شعر ترا نه ي اين سر مستي

بگو با دل عاشق چهكنم

لحظه هاي رفته بر باد را چگونه باز يابم

بگو كه عا شق بودي

ثا نيه هايم را با عشق خريدي

بگو هر ثا نيه قرباني نفسهام شدي

تا که این دل ثانیه هایش را کند بردباری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(27); نظر بدهید

بازگشتت شیرین بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(26); نظر بدهید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(25); نظر بدهید
 

پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!انقدر که

آینه ها با من قهرندو خورشید از من رو بر نمی گرداند.من از تو دورشدم

از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو ها یم میان انبو هی از شب بوسه هاست.

دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت

در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنو بر های این طرف خیابان

سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند. حرفهایم را از یاد می برمفشاید

هنوز دیر نشده ف اشک هایم را پنهان می کنم،صنو بر ها با ید سبز باشند!

 

 

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای ارزوی دیدار تو

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در اسمان

 

هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

 

شعله های شفق بر بیکرانه اسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 

رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

 

می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن ان را ندارد .

 

ای درخشان ترین ستاره اسمان شبهای تار ر من ، دگر این بغض

 

خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 

که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

 

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

 

که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 

باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اظطراب ندیدن را در

 

چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 

خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران !

 

چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(24); نظر بدهید

 

گناه دوری

 

گناه دوری ات

من وقتی با تو بودم نیز

دلم

برایت تنگ می شد

بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند

بگذار

هرچه نمی خواهند بگو یی

باران که بیاید

از دست چترها کاری ساخته نیست

ما اتفاقی هستیم که افتا ده ایم

تو کوچک شدی؟

یا قلب من بزرگ شد؟

فرقی نمی کند عاشق شدم!

 

 

سفر

رفتی نیامدی و سفر دلفریب شد

نا اشنای کوچه پشتی رقیب شد

تاریخ اشنایی ما را بهم زدند

تقویم روی میز تو با من قریب شد

دل را به جرم پرسه زدن دار می زنم

میرم ترین نگاه تو بهم صلیب شد

ان جمعه ها که نبودی به نام عشق

فالی گرفتم ایه ی امن یجیب شد

یادش بخیر لحظه ی اخر سبد سبد

گل بود و خنده بود و نگاهت که سیب شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(23); نظر بدهید

تنهایی

 

ندیدنت با عث نمی شود که حتی دمی از یادت غافل شوم .

یا به سایه ی دیگری که در نظرم همیشه مبهم می آید.

فکر کنم،مثل آن نیمه شب های سردی که با یاد تو آرام

می شوم و به یاد می آورم که می گویی که اگر

هنوز زنده ایم به خاطر ان است که بدان جا که که

 باید نرسیدهایم، نمی دانم شاید این همان جمله ایی

بوده که من همیشه در گوشش زمزمه می کردم و حالا برای

 ارامش من تو این را می گویی در حالی که خودت نیستی 

 

**************************

 

 

بهانه 

دردهای پر التهابم را

در مزرعه ی نگاهت ، همدم خواهم کرد

و غروب های دلگیر جمعه را

به امید روزهای درپیش

به خواب خواهم سپرد

خورشید در چشمانت جاری

و ابرغمناک بهاری همسایه ات

خواهم بارید از اسمان نیلگون

تا طراوت بخشم

دل الودگی ات را...

000

 

 

ترکم مکن

 

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(22); نظر بدهید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(20); نظر بدهید

انتظار...

 

 

 

سلام...

 باز هم جاده ای از انتظار پیش روویم گستراندهای .باز هم ثا نیه ها مرگ مرا می شمارند .

 وباز هم انتظار روزهای طلایی روزهای با هم بودن.

ای کا ش می توانستم واژه ی انتظار را از لغت نا مه ها حذف کنم. ای کا ش می توا نستم

با هر حرف انتظار بتوانم خوبی هایت را صرف کنم.

ای کاش می توانستم در این جاده ی بی انتها حتی تو را فرض کنم .کاش سوال امتحانی بودی

 یا این که فقط لغت زیبایی برای وصف بودی. کا ش هیچ وقت جان بخشی به اشیا وجود نداشت

 کاش تصور هر چیزی آسان نبود و ای کاش هیچ وقت انتظار را درک نکرده بودم.

اما از بخت بد من انتظار از زمان نطفگی با من بوده 9 ماه انتظار به دنیا امدن

.1 سال انتظار سخن گفتن 7 سال انتظار یاد گرفتن نوشتن اسمم و.........

بازباز هم انتظار ...

واین بارا نتظار ها شیرین و  دوست داشتنی حال که شاید دیگر نیاز به انتظار کشیدن نباشد

 باز هم منتظرم منتظر خوشبختی منتظر زندگی اینده منتظر رسیدن به وا لاترین هدفم

که در پس آن تو نهفته ای هیچ وقت نتوانستم انتظار را اسان بگیرم این بار هم اسان نخواهم گرفت

 اما با آن زندگی خواهم کرد تا به حقیقتی که می خواهم برسم به حقیقتی که کلمه ی انتظار با آن شروع شد

اینک دوست دارم منتظر باشم چون شهد شیرینش را چشیده ام و چه مزه ی شیرینی است

بعذ از طعم تلخ انتظار رسیدن به هدف پشت پرده ی تاریک ...

دیگر انتظار کشیدن سخت نیست چون با باور این که بعد از ان امید به رسیدن هست

انتظار اسان است .لا اقل برای عاشقی چون من...

که بعد از طعم انتظار خوشبختی را نهفته می بیند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(19); نظر بدهید

 

 

 

از خو دم می پرسم عا شقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بعد می گم آره

 

من عا شقم چون که عشقم با همه ی عشق ای دنیا فرق می کنه

 

می دونی عشق من اولش عشق نبود مسخره بود.

 

فکر می کردم سرگرمم اما .............

 

این سر کرمی شد عادت هر روزه و بعد یه کم پیشرفته اش شد اعتیاد

 

سعی کردن اطرافیان سر کو بش کنند

                                              

               اما من نتو نستم چون نخواستم چون تجر به ی جدیدی بود .

 

چون می خوا ستم به همه شا ید به خودم ثا بت کنم همه چیز بد نیست

 

همه چی فقط سر گرمی نیست.

 

می شه ادا مه داد می شه قصه گفت بد یه کتاب نو شت . مثل یه نویسنده زندگی جدیدی آغاز کردم اول با میل درونی

 

                                                                  شکست خوردو خط زدم .خط خوردم دوباره متولد شدم .

 

 این بار شاید راضی بو دم شا ید

 

 اوایل قصه تموم شده بود شروع خو بی نداشت اما ادامه داشت.

 

                                                    منم ادامه دادم .شخصیتی خیا لی سا ختم و در رویا پر ورشش دادم .

 

رویاهایم پرو بال گرفت بزرگ شد و در تموم وجودم ریشه دواند .

 

                                    هدف مشخص نبوداما هر چه بود نیاز بود نیاز درونی. با این همه شکست.

 

 و با این همه دغدغه ی خا طر به او تنها تکیه گاهم پناه بردم.

 

 و مثل همیشه با این که خیلی بی وفا یی دیده بود جوا بمو داد چون اون بنده هاشو خیلی دوست داره

 

نیا زاشونم بر اورده می کنه .

 

خلا صه می رفتم تا ادامه ی قصه رو خودم بگم .یعنی بتو نم کمی تو رویام دخالت کنم.

 

خوشبختا نه همون جا بود که برای اولین بار رویاهام با حقیقت فا صله ای نداشتند و اولین بار بود که رویام

 

 با حقیقت دوست شد.ادامه ی قصه رو با یکی دیگه شروع کردم .

 

به خودم گفتم اگر تنهام گذاشت. دیگه قصه ی عاشقی نگم برای دلم خونه ی ابری نسازم.

 

حالا تنهام نگذاشته منو با غصه هاو ولو نکرده اا

 

                                                         اگه یه روز بره زندگی معنا نداره . شا یدم کتاب قصه ها ی من با اون تموم کلمه هاش با هم بریزه

 

برای جمع کردنش دل خونم زیرو رو شه .

 

 اینم از قصه ی نا تموم من امید وارم پایا نش رو خدا خودش برام با خط رو یاهام بنویسه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(18); نظر بدهید

یار من مهربان ترین یار است

 

                                                                       نه ستمکار نه دل آزار است

 

خلق و خویش خوش و درونش خوش

 

                                                                        واقعا گفته و بیا نش خوش

لب و دندان نگو بگو الماس

 

                                                                       ای خدا از تو صد هزار سپاس

 

لب کلام خدای منان است

 

                                                                         بوسه اش از ته دل و جان است

 

برق چشمانش چو آتش طور است

 

                                                                         گفته هایش پر از گل نور است

 

وای از آن آدم که عشوه ساز کند

 

                                                                 آسمان در برش نماز کند

 

خنده اش ف راه رفتنش، بدنش

 

                                                                     صورت مثل یاس و یا سمنش

 

سخنش دل پذیر و جان پر ور

 

                                                                   پای تا سر همه کما ل و هنر

 

آنچه گفتم صفات یار من است

 

                                                                 یار خندا ن و با وقار من است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(17); نظر بدهید

من این روزا اینقدر از احساس لبریزم

 

هر نگاهم به عکست اشک می ریزم

 

من این روزا اینقدر بهت نزدیکم

 

که فاصلمون را نمیبینم

 

من این روزا با خیالت هر شبو سحر میبینم

 

من این روزا خیلی تنهام

 

چون وجودم رو به تو دادم

 

من این روزا رو فراموش نمی کنم

 

چون تو هر نفسش عشقو دیدم

 

من این روزامو به تو هدیه می دم

 

تا بفهمی که همیشه عاشقت بودم

 

 

 

خودتم خوب می دو نی کدوم روزا رو می خونی همن روزای بارونی .همون روزای تنهایی.همون روزایی که همش وا سه ی دلم می مونی.

عزیزم روز منو با با گریه هات ابری نکن ...

آسمون عشقمو با طعنه هات خا کی نکن...

عزیزم خوا هش مو بی اعتنا رد نکن...

دل غمگین منو با تنهایی دا غو ن نکن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(16); نظر بدهید

هر لحظه عاشق بودن سخته

 

هر لحظه یاد چشمات افتادن سخته

 

هر لحظه سوختن و ساختن سخته

 

هر لحظه بی تو بودن سخته

 

هر لحظه به یادت بودن سخته

 

هر لحظه عشقتو خوندن سخته

 

هر لحظه عکست رو بوسیدن سخته

 

هر لحظه تصور آغوشت سخته

 

اما من این سختی رو خیلی دوست دارم

 

چون تو رو نداشتن خیلی سخت تره..........

 

این ها شعر های خودم هستش دوست دارم نظر بدین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(15); نظر بدهید

دوست دارم کنارت با

دوست دارم کنارت با شم

برای درد هایت مرهمی باشم

دوست دارم در آغوشت جان ببازم

با شوق لب هایت رنگ ببازم

دوست دارم دوستت داشته با شم

هر نفس به یادت دل ببازم

دوست دارم با تو زیر باران

بدون چتر اما عاشق باشم

دوست دارم فقط دوستم داشته باشی

دوست دارم یار مهربانم باشی

دوست دارم دوست داشته باشی

هر چه را که من دوست دارم

 

<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

دوست دارم  دوست دارم هر چند روز یک بار برایت نامه ای بنویسم. می دانم هر لحظه با منی

اما وقتی با منی

من بی منم

چون همی ی وجودم تو می شود

و افسوس که باز هم تنهایم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(14); نظر بدهید

دریا می خوام منم بهت بگم................

دریا بگذار حرفا مو به تو بگم همی شه

فقط با این کار تو دل من آروم می شه

گمشده ی من هنوز نیومده از سفر

به من نداده یارم از خودش حتی خبر

دریا چرا دل من امشب نمی شه آروم

غصه ی بی کسی هام چرا نمی شه توم

مگه ما تو ساحلت دل همو نبردیم

بعدش با چشم گریون مگه قسم نخوردیم

تو ، تو که مهربونی از همه کس سر تری

برای دلداره من نامه هامو می بری

دریا اگر گذارت به شهره یارم افتاد

ازش بپرس که از من چرا نمی کنه یاد

بهش بگو تو ساحل، منتظرش نشستم

با این که بی وفا شد هنوز م عاشقش هستم

***************************************************

من از تو دورم

 

من از تو دورم اما دلم بهت نزدیکه

من از تو دورم اما عشقم با تو یکیه

من از تو دورم اما قلبم فقط مال توست

من از تو دورم اما چشام به دنبال توست

من از تو دورم اما تموم زندگی ایم توست

من از تو دورم اما هر نفسم مال توست

من از تو دورم اما دستام تو دستای توست

من از تو دورم اما چشام به چشمای توست

کی می رسیم ما بهم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم فقط دست توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(13); نظر بدهید

 

تو این شهر سیا هی دلم غریب مو نده

خزون با اون نگا هش قلب منو شکونده

امشب تو شهر نگاهم بهار داره می میره

نگذار که این جدایی تو رو ازم بگیره

وقتی دارم می سوزم بهدرد این جدایی

بگذار با یه نگا هت تمام بشه بی وفا یی

با این دل شکسته نرون منو که خسته ام

عمریه عا شقونه منتظرت نشستهام

گناه من همیشه که عاشق تو هستم

تو آسمون قلبم دل به کسی نبستم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(12); نظر بدهید

گفتی که نخواهی رفت

خواهی ماند

تا ابد دوست خواهی داشت

اما تمام نرفتن ها را رفتی !!!

تمام ماندن ها را نماندی!!!!!!!

تمام دوست داشتن ها را......... رها کردی

دیگر از همه اطرافیانم حتی از در و دیوار سکوت وتنهائی ام خسته شده ام.از همه.........................

گل نیلوفرم:

به نام پدیدآورنده عشق با تو سخن میگویم.میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خیلی گشتم نبودی تمامی  راهها را تنها رفتم ولی نبودی!!!!!!!!

آن وقت بود که به شقایق های وحشی رسیده بودم.سراغ تو را از شقایق های وحشی گرفتم.آنها گفتند:خواب بودیم نیلوفری را ندیده ایم.

آن وقت بود که به باران رسیده بودم.به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام

تو آن را ندیده ای؟ کلامش بارش سکوت بود.

حالا من مانده ام با کوله باری از غم ها یادها وتنهائی ها وغروبی که دیگر انعکاسی از نگاه توست.

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی

است٬ .امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت

وعشق ات صفا دهی ٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل

دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(11); نظر بدهید
 

یه نا مه که بی جوا به (از مریم حیدر زاده استاد شا عری)

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با جند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره


سلام

 

...اما دو سه نقطه کمی حالم خراب است

 

ببین حتی خطوط نا مه ام پر اظطراب است

 

مپرس از حا ل و روزم خسته روح و بی قرارم

 

کویری دور تنهایم که دستم دور از آب است

 

خودم را لابه لای عا بران گم کرده ام باز....

 

در این شهری که هر کس چهره اش پشت نقاب است

 

به کی با ید بفهمانم که دلتنگم برایت؟

 

که اینجا زندگی سرا پایش عذاب است

 

هوا اینجا مه آلود و همیشه تکه ای ابر

 

لجو جا نه به فکر چیرگی بر افتاب است

 

تو را تا نا مه ی بعدی به شدت دوست دارم

 

تو را که چشم هایت آمیزه ای از شر و شراب است

 

خداحافظ برایم نامه ای بفرست و عکسی

 

که شا ید باورم شد چشمه ای در پیچ و تاب است.

........

 

 

 

تمام این گل ها را به یمن این که برگردی خوا هم چید . سپس کنم سیرا ب و سر راه تو قربانی

 
 
 

                                        صبر؟!!...

 

عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت

ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم

رفته رفته گل بارور وا شد

افق روشن هم فکریمان پیدا شد

از فشار تب تاریکی شب دور شدیم

یک دل و جور شدیم

لحظه های منو تو در طپش خاطره ها می گذرد

گفته هامان همه پر رنگ و جلاست

روزمان شیرین است

ابر امید به دشت دل ما بارش گرممحبت دارد

نم نمک می بارد

سبدی از گل بابونه و حرف و احساس

روی میز دل ما جا دارد

ما به هم نزدیکیم

اگر چه از هم دوریم

دست تقدیر چنین می خواهد

آسمان پر ابر است

چا ره اش با صبر است.

عزیزان شما

 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:35 توسط معصومه |

‏@‏

سلام،متن هات قشنگ بودن! چرا ديگه برام شعراي قشنگ نميذاري؟ برام مطالب زياد بذار! يادت نره؟ منتظر مطالبتم؟ مرسي
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:54 توسط معصومه |

‏@‏

 

دست هایت مثل دو بال رویا باز است

ایستاده ای روی بال احساسم

و قدم می زنی تمام وسعت قلبم را

تو : هر کجا می نگرم نقش اسم من است؟

من : تو تمام قلبمی

دست هایت روی نگاهم سایه می سازد

لبانم تو را می ...

آمده ای

درون دلم جای توست

نه اینکه می آیی

آمده ای و نشسته ای درون وسعت کوچک قلبم

و نگاهت باز روی بال احساسم شوق می نوشد

من تنها تو را می بینم

تمام بودنت را

که ایستاده ای در باور بودنم

و تو می آیی

اینجا وسعت بودنت زمزمه می شود درون قلبم

سینه ام مملو است از بودنت

و چه شب ها که تا سحر

در سحر نگاهت بی تکلم زل می زنم

مثل نگاهت افتاده برقی روی نگاهم

با سادگی ها بی برج و بارو مانند آهم

این قصه ی تو

وآن قصه ی من

اینجا ستاره

آنجا بهاره

با شور شبنم روی نظاره

این دم بهایم یکدم اشاره

با سر دویدن

تا عمق جنگل

همراه بارون گامی دو باره

ساده غریبی

معصوم و مغموم

با بارش مه

بر قله های سبز سواره

این شد نوایم

تا انتهایم

باید رسیدن

در دم نظاره

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسد/که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد* گرفته دامن شب را غباری آنچنان درهم /که چشم از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد*

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:42 توسط معصومه |

‏@‏

مرا به کعبه چه حاجت! طواف می کنم " مادری" را که برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:40 توسط معصومه |

‏@‏

شب است... کلنجار ميروم با خودم... با دلتنگی هايم... با قلب له شده ام... باغرورشکسته ام... سراغش رابگيرم... نگيرم...بگيرم...نگيرم.. نزديک صبح است... دل رابه دريا زدم... "مشترک مورد نظر درحال مکالمه است"
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:40 توسط معصومه |

‏@‏

دلتنگ كه باشى آدم ديگرى مى شوى خشن تر،عصبى تر،كلافه تر،وتلخ تر وجالب تر اينكه با اطرافيان هم كارى ندارى همه اش را نگه ميدارى و"دقيقا"سركسى خالى ميكنى كه دلتنگش هستى....
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:38 توسط معصومه |

‏@‏

در"وا"ميشود..! در"بسته"ميشود..!در هم "وابسته" ميشود..! ماكه آدميم....!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:37 توسط معصومه |

‏@‏

خدايا ... تو را غريب ديدم و غريبانه عاشقت شدم/تو را بخشنده پنداشتم و گنهكار شدم/تو را وفادار ديدم و هركجا رفتم بازگشتم/تو را گرم ديدم و سردترين لحظه ‎ها به سراغت آمدم/ و تو،مرا چه ديدي كه وفادار ماندي!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:35 توسط معصومه |

‏@‏

خدا میداند بامن چه کرده شب هایی که تا صبح برایش پیام نوشتم و درد دل کردم اما دلم نیامد ارسال کنم...!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:34 توسط معصومه |

‏@‏

سلام@ مرسي كه همه روزه به يادمي و برام مطلب ميذاري@ از اينكه تولدمو بهم تبريك گفتي "ممنون"
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:31 توسط معصومه |

@

به كسانى كه به تو حسادت ميكنند احترام بگذارچون آنهاتنهاكسانى هستندكه ازصميم قلب معتقدندكه توازآنهابهترى! همچنين كسانى كه پشت سرتوحرف ميزنندرابه حال خودشان رهاكن چون آنهاجايشان همانجاست...درست پشت سرتو!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:26 توسط معصومه |

@

ازكسانی كه ازمن متنفرند ممنونم! آنهامرا قويتر ميكنند. از كسانی كه مرا دوست دارند ممنونم! آنان قلب مرا بزرگ تر میکنند. از کسانی که مرا ترک میکنندممنونم! آنان بمن میآموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست. از کسانی که با من میمانند ممنونم! آنان به من معنای دوست رانشان میدهند!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:24 توسط معصومه |

سلام عشقم تولدت مبارک فدات زندگیم

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک

امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت

فرشته آسمانی سالروز  زمینی شدنت مبارک . . .

 دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی بود

سرشار از عشق و محبت کردی  ، نازنیم ، زیباترینم

حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم

تولدت مبارک

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 20:35 توسط معصومه |

@

همانگونه که آمدم از خیالت پاک میشوم،آرام بیصدا بی چراغ،قول میدهم ذره ای صدای رفتنم آرامش سکوتت را برهم نزند...!
مس عشق.... از تو به آسمانها رسیدم ، شدم خورشید و بر روی دنیا تابیدم !از تو به دریاها رسیدم ، مثل یک موج خروشان در آغوش ساحل قلبت خوابیدم!از تو به عشق رسیدم ، عاشق شدم و راز عشق را فهمیدم !از تو به همه چیز رسیدم ، شدم همدلی برایت و همه درد دل هایت را شنیدم!از تو به فرداها رسیدم ، خوشبختی را در کنار تو بر روی صفحه دفتر عشق کشیدم!از تو به رویاها رسیدم ، در خیالم به حقیقت رسیدم ،تو را لمس کردم و طعم عشق را با تو چشیدم!در آغــــــش توام.... در آغـــــوش تــــــــوام ؛ آرام تر از همیشــــــه ، و ای کــاش میشــــد که همیشــــه اینجا بمـــــانم،آغوشـــت را آخریــــن سرپنـــاه خودم بدانـــــم،اگر عمـــری باقـــی نمـــــانده ،در آغـــــوش تو بمیــــــرم…همینجـــــا میمـــانـــم ، همینجــــا تمـــــام حــرفهـــــای دلــــت را میخوانـــــــم،و همینجــــاست که میدانـــم مرا دوســــت داری ،خیــــالـــم راحـــت اســـت هیچگـــــاه تنهـــایــــم نمیگـــــذاریمیـــروم بــه اعمــــاق خاطــــره هـــایمـــــان ،چـه صبــری داد به ما عشقمـــان …گـــذشتیـــم با هم از ســــردی لحظـــه ها ، رسیدیــــم به آخر خـــط همه غمهـــا ،رهـــــا شـــدیـــــم از هــــر چـــــه غصـــــه بـــــود ، آخـــــره  ســــر شـــدیـــــم یکــــی از شیــــرین تریــــــن قصـه ها..!با من بمــــان....   چشمـــــــان زیبــــــایت مرا عاشقتــــــر می کنــــــــد؛ بگــــذار در چشمـــانت نگـــــاه کنـــم میخــــواهم از عشقــــت دیـــــوانه شـــوم... دستهـــای گرمــــــت را میخـــــــــواهم؛ عزیـــزم دستهـــــــای سردم را بگیـــــــر تا آرام شــــــــــوم... میخواهم نام مقدست را فـریاد بزنم و صدهــا بار بر گونه مهربانت بوسه بــزنم... خیلــــی عزیزی بــــرایم، تو بهتریــــنی بــــرایم، تو زیبــــاتـــــرینی!! در ایــن جـــــاده پر فـــــراز زنـــــــــــدگی دستـــــــانت را از من جـــــــدا نکــــــــن؛  مــــرا در این جــــاده های تشنـــــه و پر از درد رهــــا نکـــــن؛  با من بمـــان، بمان برای همیشـــه و مـــرا باور کن... بـــاورم کن ای عشــــق، با بـــاور تو می تــــوانم خوشبختـــــی را نیز بــــاور کنــم... چه لحظــــه های زیباییســـت آنگــــاه که در کنــــار تو هستـــم؛ چه لحظه رویــــایی است آنگــاه که دستــانت را میگیرم و در زیـــر بـــاران بــا تو قــــدم میزنـــم.... عمق دلتنگــــــی....   چیـــــــزهایی هســـــــت که نمی دانـــــــــــی ... مثل عمـــــق دلتنگــــــــــی ام ... که هــــــــرروز بیشتـــــــــر از قبـــــل درونــــش فـــــــرو می روم ... بی آنکـــــــه انتهــــا داشتـــــــه باشــــــد ...!!! احســــاس....   هر جـــــای دنیـــــــــــا میخواهـــــــی باش !!!   من احساســــــــــم را !!...   با همیــــــــــن دست نوشتـــــــــــه ها ...   ... به قلبــــــت میرسانــــــم ... دلتنگــــــــم.... گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـمآن قــَدر زیـاد می شودکه دنیــــا با تمام ِ وسعتشبرایـَم تنگ می شود ...... دلتنــگـم...دلتنـــــگ کسی کـــــهگردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...دلتنگ ِ خودَم...خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...بار الهـــــــــی.... دست تکان می دهد آســــمان!آغـــــــوش میگشـــــــــــــــاید زمین!لبخــــــــــــــــند میزند خـــــــــــــــــــــــدا...!!!بــار الهــــــــــــــــــی به اوج تمام آســـــــــــــــــمانتبه سنگیــــــــــنی شانه های زمـــــــــینتصبری عـــــطا فرما وقدرت اشــــــکیکه ببــــــارانم دلتـــــــــــنگیم راو باز بارانی شود احساســم...گمم نکن....   گمــم نکـــــــــن !!!در گوشـــــــه اي  از حـــــــــافظــــــه ات  آرام  مــــــي نشينــــــــــم ...فقــــــــط  بگــــــــــذار  بمــــــانـــــــــــم ... آسمــــــان.... ســــر بــه هـوا نیستـــــــم امــــا همیشـــــه چشـــــم بــــه آسمــــــان دارم؛ حـــــال عجیبـــی ست دیــــدن همـــــان آسمـــان کـــه شایــــــد تـــــــو؛ دقـایقــــی پیـــــش بـــه آن نگــاه کـــــــرده ای . . . راز عشــــــــق.... عشــــق رازی اســـت مقـــــدس بــــرای کســـانــــی کــــه عاشقنـــــد؛ عشــــق بــــــرای همیشـــــــه بــــــی کـــــــلام مــــی مانــــــد؛امـــا بـــــرای کســـــانــــی کــه عشـــــق نمــی ورزنــــد، عشــــق شــــوخیــــــــه بـــــی رحمـــانــــه ای بیــــــــش نیســــــت..!!دلتنگی.... خــــــــود را بـــــــــه کــــــــه بسپــــــــــــــارم ، وقتـــــــــی کـــــه دلــــــــــــم تنگــــــــــــــ اســــــــــــــــــت؛ پیـــــــــدا نکنــــــــــــم همــــــــــــــدل ، دلهـــــــــا همـــــــــه از سنـــــــــــگ اســــــــــــت؛ گویـــــــــــا کـــــه در ایــــــــــن وادی ، از عشـــــــــــق نشـــــــانـــــــــــی نیســـــــــــت؛ گـــــــر هســــــت یکــــــی عاشــــــــــق ، آلـــــــــــوده بـــــــه صـــــــــد رنــــــــــــگ اســـــــــــــــت..!! رفــــت.... رفــــــت! پر کشیــــــــد! روحــــــــــش طاقــــــت ایـــــــن دنیـــــــــا را نـــداشت! دنــــــیا برایــــــش قفــس بود…. قفســــــــــی تنـــــگ..!! ســـــردش است !!! امشــــــب مهمــــــــــان خــــــــــــاک ســــرد اســــت!!! پــــــــرواز کرد!! خوشــــا به حــــالــش…. اما مـــــن چــــه کنم  بــــا ایـــــن همه دلـــــتنگـــــــــــی؟؟صـــدا کــــن مـــــرا.... صـــــدا کـــــن مـــــــــرا... صـــــــدای  تـــــو  خــــــــــــوب اســـــــــــت صــــــدای تو سبـــــزینــــه آن گیـــــاه عجیبــــــــــی اســـــت کـــه در انتهـــــــای صمیمیـــــت حـــــزن می رویــــــد در ابعـــــاد ایـــن عصـــــــر خامـــــــوش مـــن از طعــــم تصنیـــــــف درمتـــن ادراک یـــک کوچـــــه تنهــاتـــــرم بیــــا تــــا بــرایــــت بگـــویــم چــه انـــدازه تنهــایـــی من بزرگ اســـت و تنهایـــی من شبیخــــون حجـــم تـــرا پیـــش بینــــی نمــــی کــرد و خاصیــــــــت عشــــــــق ایـــن اســــــت!!!انعکـــاس عشــــق.... انعکـــــــاس عشــــــــق در درخشــــش چشمــــــــانـــــــت دیـــــــدنـــــــی اســــــــت!!!حتـــــــــی لحظــــــــه ای پلــــــک نــــــزن؛رویــــــــــاهــــایـــــــم بر ســـــر مژگانـــــــت فرو می ریــــــــــزد!!! فـــــراق.... یــــــــارم از بهــــــر فراقــــــــت به کجـــــــــا ســــر بزنـــــــــم  شــــــــوق دیــــــدار تـــــــو دارم ، به کجــــــــــــا پـر بزنـــــــــــــم ؟؟؟ تنهــــایم نگـــــذار....  گاهــــــــــی نه گریـــــــه آرامــــــت میکنـــــدو نه خنــــــــــده،نه فریــــــــــاد آرامــــــــت میکنـــــدو نه سکــــوت،آنجــــاســـــت که بــا چشمــــــان خیـــــــــــس رو به آسمـــــــان میکنـــــــی و میگویـــــــــی؛خدایــــــــا تنهـــــــــا تـــــو را دارم،تنهـــــــــــایم نگــــــذار.... خـــــــاک.... اگر میــــــدانستــــــــم  انسانهـــــــا  را  به خـــــاکــــ  میسپـــــارنــــــد خــــــاکـــــــ میشـــــــــدمتا تــــــــو را بـــــه من بسپـــــارنـــــــــــــــد !!!  آغـــوش.... وقتــــی آغوشـــــت را بــــه روی آرزوهــــــایـــــــــم بــــاز میکنـــــــــیآنقــــــــدر مجـــــذوب گرمــــــای وجـــــــودت می شــــومکه جــــــــز آرامــــــــــش آغوشـــــــــتتمــــــــــــام آرزوهــــــــــای خواستنــــــی دیگــــر را از یاد می بـــــــــرم...دوستـتـــــــــ دارم!همیـــــــــن!  قــــلاب.... قـــــــــلاب؛علامـــــــــت کدامیــــــن ســــــوال اســـــــــت که ماهـــــــی هابه آن پاســـــــخ می دهنــــــــــد؟؟؟آزمـــــون زندگــــی ما پر از قـــــلاب هایــــی اســـــت که وقتــــی اسیـــــــر طعمـــــه اش میشـــــویـــــــم تــــــازه می فهمیــــــــمماهــــــــی ها چقــــــــدر بی تقصیــــــرانــــد!!!به نام عشق.... بــــه نـــــــام عشــــــــق.... بــــــه نــــــام  خــــــــدا خالــــــــــق انســــــــان، بــــه نـــــام انســـــــان خالــــــق غــــــــــم هـــــــا، بـــــه نــــام غــــــم ها به وجــــــــــود آورنــــــــده ی اشكهــــــــا، بـــــه نــــام اشــــــک تسکيـــــــن دهنـــــــده ی قلبهـــــــا، بـــــه نــــام قلبهـــــــا ايجادگـــــر عشــــق و بـــه نــــام عشــــق زيبـــاتريـــــن "خطـــــــای انســـــــان" پروردگارا.... پروردگارا!!!جای سوره ای به نام "عشق" در قرآن تو خالیستکه اینگونه آغاز شود؛و قسم به روزی که دلت را میشکنند؛و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت....تحمل.... تحمل تنهايی؛ از گداییه دوست داشتن آسان‏تر است،تحمل اندوه؛ از گدايیه شادی راحت‏تر است.بهتر است انسان بميرد تا به گدايیه زندگی برخيزد.... صــــــدای خستــــــه....  پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بيرون ميريزند  ....یاد گرفتم.... یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش  دو سه ماهی بیشتر نیست....یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنیدو خط موازی که هیچوقت به هم نمیرسند....یاد گرفتم که در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیستیادگرفتم هرچه عاشق تری تنهاتری....دوسش داري ، دوست دارم دلم دریایه آتیشه دارم میسوزم از این تبتو آغوش یکی دیگه چرا تو فکرتم هر شب               تو هم شاید شبیه من گرفتاری و بی تابی                تو آغوش یکی دیگه به یاد من نمی خوابینگاهش میکنم انگار همه دنیامو گم کردمنمی دونه که تو چشماش به دنبال تو می گردم                                میاد دستامو میگیره بهم میگه چقدر سردی                                 منم می خندم و میگم عزیزم اشتباه کردی                خیال دیدن چشمات منو راحت نمیذاره                دلت یک عمر احساسو به قلب من بدهکارهتو هم شاید شبیه من یه جايی اشتباه کردیدلت پیش منه اما نمی تونی که برگردی                                   پشیمون می شی و انگار شب و روزاتو گم کردی                                    مث من که شب و روزم داره رد میشه با سردییه رازی بین ما بوده که مارو دور کرده از همولی یادت توی قلبم نمیذاره ازت رد شم                       حالا که قسمت این بوده به یادت اشک میریزم                        از اینجا تا ته دنیا من از عشق تو لبریزمحالا که قسمت این بوده باید همخونه شم با غمکه بعد از تو نمیتونم واسه یک لحظه عاشق شم ..............................................................................................................................                    حواست هست منم اینجام حواست هست داغونم                          هنوز تو فکر اون هستی حواست پرته میدونم     هنوز درگیر احساسی که رد کرده ازت عشقت    من اینجا آرزوم اینه به من خیره بشه چشمت                          دل بکن از عشقت من بی تو میمیرم                               دستاشو خالی کن دستاتو میگیرم                اونی که ویرونه بی تو ، منم یا اون                از قلب اون رد شو ، قلب منو نشکون به من گفتی دوسش داری ، خیال میکردی  ارومم با این حال من دوست دارم ، حواست پرته میدونم                                        دل بکن از عشقت من بی تو میمیرم                                          دستاشو خالی کن دستاتو میگیرماونی که ویرونه بی تو، منم یا اوناز قلب اون رد شو ، قلب منو نشکون                                     به من گفتی دوسش داری خیال میکردی آرومم                                   با این حال من دوست دارم ، حواست پرته میدونم   باورش با تو .. !! تو را دوست دارم چه فرق می کند که چرا یا از چه وقت یا چطور شد که ...     چه فرق می کند ...؟ وقتی تو باید باور کنی و نمی کنی     و         من باید فراموش کنم که نمی کنم . ............................................................. دلم یک فیلم بلند می خواهد ،      یک واقعیت عاشقانه ،              پر از سکانس های با تو بودن  و      یک دکمه ی تکرار .... ............................................................. تنها مانده ام در روزگاری که شیرینی نیست تا برایش فرهاد شودم ،            همه تلخند ... ............................................................. دلم که می گیرد بغض می کند ، میشود وبال گردنم ، دردهایم خیلی نیستند : تو هستی و فراموش کردنت ف     لعنتی دردم می آید وقتی با دردهایت کلنجار می روم !!!! ............................................................. ونیستی ...     ومن دور سرت اسپند می چرخانم ...        به لباس اویزان در کمد خیالم چشم نظر می دوزم ... و قربان صدقه ی قدوبالایت میروم ...     آآآآخ که چقدر داشتنت خوب است  ...               حتی وقتی این همه نیستی .... ............................................................. گاهی شلوغی پیاده رو ،بهانه خوبی ایست که          دست های کسی را برای همیشه گم کنی ، درست در لحظه ای که تکه ای از               " دوستت دارم "                             هنوز در دهانت است ... !!!     44 نظر به قلم : دل شکسته در ساعت موضوع: | + ترانه   من از زندگی تو هوات خسته ام                      ازت خسته ام و باز وابسته ام                             نکو ما کجاییم که شب بین ماست                                       خودم هم نمیدونم اینجا کجاست                                                            بیا با هوای دلم سر نکن                                                              بهت راست میگم تو باور نکن                                                                         از این فاصله سهمَمُو کم نکن                                                                                    بهت خیره میشم نگاهم نکن   سالهاست که مرده ام به ساعت نگاه مي كنم: حدود سه نصفه شب است چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت كنار پنجره مي روم سوسوي چند چراغ مهربان وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده و خاكستري گسترده بر حاشيه ها و صداي هيجان انگيز چند سگ و بانگ آسماني چند خروس از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است آري!از شوق به هوا مي پرم و خوب مي دانم سالهاست كه مرده ام                                                                                                  "حسین پناهی"     خاطره ای از اکبر عبدی در مورد حسین پناهی اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است ! از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره احساس ِ آرامش می کنم ! نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم ! گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ، تا او را بسوزانم ... ولی خودکشی بدترین ُ تابلوترین جلوه ی خودخواهی ُ غرور است !                                                                                                          "حسین پناهی"                                 دلتنگی گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی هاحسرت ها را می شمارمو باختن هاوصدای شکستن را... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردموکدام خواهش را نشنیدموبه کدام دلتنگی خندیدمکه چنین دلتنگــــــــــــــــم این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...تظاهر به بی تفاوتی،تظاهر به بی خیـــــالی،به شادی،به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...اما . . .چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش" دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....پس بگذار که نداند بی او تنهایم...دور میمانم که نزدیک بماند...  حـقـیـقـت دارد !کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندیتــا حــاضـر شــونــد ، هـمهبـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!! برای تو تو مدام در " دوستت دارم " تکرار می شوی ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام! نه ایراد از من است و نه از قلم های بی گناه تو را می نویسم اما نمی بینی لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی! این کاغذ ها هستند که تو را نمی پذیرند مبادا نامت عاشقشان کند!   دنیا همین گوشه س دنیا همین گوشه س همین ساعت               دنیا همین آرامش محضه               تو بی قراری پا به پای من               من با تو آرومم همین لحظه               پایان این شب اتفاقی نیست تو چشم من خورشید می تابه باور نکن این حس طولانی شیرینی رویای یه خوابه ساعت به ساعت تندتر میشه نبض من و تو با صدای هم                                       دنیا همین لحظه س همین ساعت                                       ما مثل سایه پا به پای هم      دنیا همین بی دست و پایی هاس      این شرم با تو گفت و گو کردن      این تا همیشه اضطراب تو      این تا ابد دلشوره های من دنیا همین گوشه س همین ساعت دنیا یه آینه س روبروی من حسی صمیمی تو نگاه تو         حرفی شکسته تو گلوی من   دلگیرم از نبودنت!!   پیر مردی همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوش خراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!  از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او شد.   ديوانه باران نديده سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟او نه چشم های خیس و شسته ام را دیدنه نگاه دیگرم رااو هیچکدام را ندید!!!فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده...   یک فنجان زندگی میدونی چرا خدا لای انگشتات فاصله گذاشت؟برای این که فاصله رو با دستای کسی پر کنی که دوستش داری ............................................................................................................... وقتی زنی به شوهرش میگوید: عزیزم ، من به تو کاملا اعتماد دارمیعنی:...در طی هفته گذشته ، موبایلت ، جیبت ، کیفت و ده تا گردش آخر حساب بانکیت چک شده و مورد مشکوکی دیده نشده ......................................................................................................................... اشک بهترین پدیده ی دنیاست ولی تا زیباترین چیزها را ازانسان نگیرد خودش را نشا ن نمی دهد...... ........................................................................................................................ خدایا:مهارت مراقبت از انچه به ما بخشیده ای را در قلبمان بکار.زیرا ما در از دست دادن استاد شدیم......... ......................................................................................................................... بزرگی را گفتند زندگی چند بخش است :گفت دو بخش کودکی و پیری.گفتند:پس جوانی را جه شد.گفت:با عشق ساخت با بی وفای سوخت با جدایی مرد. ........................................................................................................................... دلم تنگ می شـود گاهـی ... برای يک دوستت دارمِ سـاده ! دو فنجـان قهــوه ی داغ ! ...سه روز تعـطيلی در زمسـتان ! چـهار خنـده ی بلنــد ! و پنــج انگشـتِ دوست داشتـنی ! ....................................................................................... دیگرنمیگویم:گشتم نبود،نگرد نیست...بگذارصادقانه بگویم گشتم،اتفاقا هم بود...فقط مال من نبود...!!!بگذار دیگری بگردد ...شاید مال او باشد.. ........................................................................................................................ در این شب سرد دلم یه عالمه تو میخواهدکه در اغوشت بگیرمولی تو نیستی و مندر آغوش خودم هستم،من خودم را در آغوش گرفته ام...نه چندان با لطافت...نه چندان با محبت...اما وفادار وفادار !!!!!! ......................................................  برسد به دست خدا خدایا خسته و پریشانم ... "خدایا کفر نمی گویم .........پریشانم ....چه می خواهی تو از جانم ! ......مرا بی آنکه خود خواهم ،اسیر زندگی کردی!   خداوندا ! ........اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  .......لباس فقر پوشی ...........غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  ........و شب ، آهسته و خسته ..........تهی دست و زبان بسته ..........به سوی خانه، باز آیی ..........زمین و آسمان را کفر می گویی !! نمی گویی ؟؟ .......  خداوندا ! ........اگر در روز گرماخیز  تابستان ..........تنت بر سایه دیوار بگشایی ........لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری .............و قدری آن طرف تر، عمارت های مرمرین بینی ..............و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد ...........زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟   خداوندا ! .......اگر روزی بشر گردی  .........ز حال بندگانت با خبر گردی  ..........پشیمان می شوی از قصه خلقت ............از این بودن ، از این بدعت ..........خداوندا تو مسئولی  !!  خداوندا ! ............تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا، چه دشوار است  ............... چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس، سرشار است.  ...... "                                                                       دکتر علی شریعتی   عشق ابدی پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.پیرمرد گفت...زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!  به حال من بخند!!!  من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار …! اما… دنیا پر از ریا و دروغ ! و مرا نیز اینگونه می خواهد … امروز بر سادگی خود گریستم … ویا نه … خندیدم ! تلخ است حرف من زهر است گفته های نسنجیده ام … ولی ... بنشین و سطر سطر مرا جستجو بکن بار دگر  مرا بخوان راستی! چه زجر آور است فریادی که درون سینه ام حبس شده است … ودنـــــم بستــــه بـــه بودنــــت.... بودنـــــم بستــــه بـــه بودنــــتتـــو نمیدانــی به خاطـــرت با گـــذر زمـــان از همـــه دنیـــا میگـــذرم؛ تا بـــرسد به لحظـه ای که دیگــر هیچ فـــرصتی بــرای در کنــار تـو بــودن نمانــده باشــد؛ آنگـــاه عشقـــت را با خــودم بــه آن دنیــــــا خواهــــم بــــرد؛ تا بــه ساکنـــان آن دنیـــا نیــز ثابــت کنـــم کــه بـدجـــور عــاشقــــت هستـــم... چقدر سخته    چقدر سخته  تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و بجای این که لبریزه کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری  چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره آواره غرورش همه وجودت له شده  چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی  چقدر سخته  وقتی پشتت برسه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چقدر سخته  گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیره لب بگی گل من باغچه ی نو مبارکدروغ   متــــــــاسفم نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست....… نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ....  متاسفم که چرا مزه ی عشـــــــق را از دستـــــــــِ   تــــــو چشیــــدم....!! اینم عاشقانه های من تقدیم به تو که وجودت پر از غرورو بی معرفتی                                                        برای تو می نویسم...                                  برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...                                      برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...                                 برای تویی که احساساتم ار آن وجود نازنین توست...                                برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد ...                               برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است ...                          برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی ...                                برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی ...                            برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...                                برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است ...                                       برای تویی که قلبت پاک است ...                                       برای تویی که در عشق ؛ قلبت بی باک است ...                                           برای تویی که عشقت معنای بودنم است ...                                        برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است ...                                            برای تویی که آرزوهایت آرزوهایم است ... تک روياي زندگي من     دوستت دارم ای تک رویای زندگی من       دوستت دارم ی تنها عشق من  تو تک چراغ زندگی منی   با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو  تک خوشی زندگی منی با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک کلید خوشبختی منی با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک ستاره ی زندگی منی با من بمان تو آن  تک نیاز زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک امید زندگی منی با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک دوست شبهای منی با من بمان تو  تک معنی دهنده زندگی من هستی                                   دوستت دارم ای تک رویاي زندگی من   در نگاه عاشقت         در نگاه عاشقت عشقتو خوندم مهربون بودی که من یار تو بودم   من شدم همسفرت ای یار عاشق   کاشکی که عشق منو بدونی لایق   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم   تو رفیق نیمه راه هرگز نبودی   تو که از دوست داشتنم غافل نبودی   چراغ عشق تو نمیشه خاموش   مگه تو و خوبیات میشه فراموش   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم     تو       زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود  زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود  زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود  زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود  زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق تو بود     نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:52 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | پايان زندگی       بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم. من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی    جز تاريكی و سياهی ندارد تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگی ام در كنارتو باشم و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است   از طرف من به تو! از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس! تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستی كه معناي واقعي عشق را به من ابراز آموختي   آآموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!      دوست دارم دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام   دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام   دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم   دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم    دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم     دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم   دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم   دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم   دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم   دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم    دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام   دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة آرزوهام    دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم   دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة نجاتم   دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز   دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز منو ببخش     اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش    اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش           منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو مي شمارم               منو ببخش اگه بهت خيلي ميگم دوست دارم                      منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم                     منو ببخش اگه شبها فقط  تو رو خواب مي بينم                                اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش                            اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش   منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم     تو يك فرشته اي  و من خيلي  باشم يك آدمم       منو ببخش اگه برات مي ميرم و زنده مي شم          اگه با ديوونه گي هام پيش تو شرمنده مي شم               منو ببخش اگه همش مي سپارمت  دسته خدا                       اگه پيش غريبه ها به جاي تو مي گم شما                 منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدن                            نشوني تو نه به شب و نه دسته آسمون بدن                                منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم                            ببخش اگه كمم ولي.....                                                          زيادي عاشقت شدم     اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد  منو ببخش اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات   منو ببخش خدایا         خدایا به من کمک کن به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ، آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود خدایا دوستت دارم عشق چیست؟ از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد. از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است . از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است . از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست. از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد. از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد. از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد . از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود. از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد. از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود. از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد از خود عشق پرسیدم عشق چیست گفت فقط یک نگاه     بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم     بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم سیل افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم  بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم سیل افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همۀ شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی؟؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم !!                  تنهائي روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را  نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد.......... از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد........ ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم....... ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند........ ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم.............. پس بگذار با تو باشم........... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... تنهام نذار....     امروز و فردا امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن  امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن  امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن   امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن  امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن  امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن  امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن   نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:15 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | خيلي زود از يادت رفتم                                                                                                                                                 مثل شعراي قديمي بوي كهنگي گرفتم                                    ديگه تازگي ندارم خيلي زود از يادت رفتم                                  اين روزا چند خطيم شعر توي تنهاييم نوشتم                             حيف همه بيتهاش همين شد خيلي زود از يادت رفتم                                  يادمه برام مي گفتي توي حرفات از صداقت                                       عشق نه خيلي بالاتر آره از ته رفاقت                                                                                                كو كجاست اون همه حرفات خيلي زود از يادت رفتم                              كو كجاست عشقت رو چشمات خيلي زود از يادت رفتم                                        من شكستم اين دلمو پي اعتماد با تو برای تو می نویسم...                                  برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...                                      برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...                                 برای تویی که احساساتم ار آن وجود نازنین توست...                                برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد ...                               برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است ...                          برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی ...                                برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی ...                            برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...                                برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است ...                                       برای تویی که قلبت پاک است ...                                       برای تویی که در عشق ؛ قلبت بی باک است ...                                           برای تویی که عشقت معنای بودنم است ...                                        برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است ...                                            برای تویی که آرزوهایت آرزوهایم است ... نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:5 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | تک روياي زندگي من     دوستت دارم ای تک رویای زندگی من       دوستت دارم ی تنها عشق من  تو تک چراغ زندگی منی   با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو  تک خوشی زندگی منی با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک کلید خوشبختی منی با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک ستاره ی زندگی منی با من بمان تو آن  تک نیاز زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک امید زندگی منی با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک دوست شبهای منی با من بمان تو  تک معنی دهنده زندگی من هستی                                   دوستت دارم ای تک رویاي زندگی من   نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:4 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | در نگاه عاشقت         در نگاه عاشقت عشقتو خوندم مهربون بودی که من یار تو بودم   من شدم همسفرت ای یار عاشق   کاشکی که عشق منو بدونی لایق   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم   تو رفیق نیمه راه هرگز نبودی   تو که از دوست داشتنم غافل نبودی   چراغ عشق تو نمیشه خاموش   مگه تو و خوبیات میشه فراموش   ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم ای یار ای عشق بی تو میمیرم   بی تو از این دنیا دلگیرم     نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:0 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | تو       زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود  زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود  زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود  زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود  زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق تو بود     نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:52 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | پايان زندگی       بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم. من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی    جز تاريكی و سياهی ندارد تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگی ام در كنارتو باشم و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است   از طرف من به تو! از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس! تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستی كه معناي واقعي عشق را به من ابراز آموختي   آآموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!    نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:47 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | دوست دارم دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام   دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام   دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم   دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم    دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم     دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم   دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم   دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم   دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم   دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم    دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام   دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة آرزوهام    دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم   دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة نجاتم   دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز   دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:42 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | منو ببخش     اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش    اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش           منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو مي شمارم               منو ببخش اگه بهت خيلي ميگم دوست دارم                      منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم                     منو ببخش اگه شبها فقط  تو رو خواب مي بينم                                اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش                            اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش   منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم     تو يك فرشته اي  و من خيلي  باشم يك آدمم       منو ببخش اگه برات مي ميرم و زنده مي شم          اگه با ديوونه گي هام پيش تو شرمنده مي شم               منو ببخش اگه همش مي سپارمت  دسته خدا                       اگه پيش غريبه ها به جاي تو مي گم شما                 منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدن                            نشوني تو نه به شب و نه دسته آسمون بدن                                منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم                            ببخش اگه كمم ولي.....                                                          زيادي عاشقت شدم     اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد  منو ببخش اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات   منو ببخش نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:40 توسط محمد و مهسا| نظر بدهيد | خدایا         خدایا به من کمک کن به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ، آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود خدایا دوستت دارم عشق چیست؟ از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد. از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است . از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است . از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست. از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد. از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد. از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد . از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود. از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد. از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود. از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد از خود عشق پرسیدم عشق چیست گفت فقط یک نگاه     بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم     بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم سیل افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم  بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم سیل افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همۀ شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی؟؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم !!                  تنهائي روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را  نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است........... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد.......... از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد........ ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم....... ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند........ ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم.............. پس بگذار با تو باشم........... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... تنهام نذار....     امروز و فردا امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن  امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن  امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن   امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن  امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن  امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن  امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن   خيلي زود از يادت رفتم                                                                                                                                                 مثل شعراي قديمي بوي كهنگي گرفتم                                    ديگه تازگي ندارم خيلي زود از يادت رفتم                                  اين روزا چند خطيم شعر توي تنهاييم نوشتم                             حيف همه بيتهاش همين شد خيلي زود از يادت رفتم                                  يادمه برام مي گفتي توي حرفات از صداقت                                       عشق نه خيلي بالاتر آره از ته رفاقت                                                                                                كو كجاست اون همه حرفات خيلي زود از يادت رفتم                              كو كجاست عشقت رو چشمات خيلي زود از يادت رفتم                                        من شكستم اين دلمو پي اعتماد با تو                                                 دلمو خوش كردم اما بي تو با ياد با تو                                دلم اينجاست توي سينت بي تو پوسيد و نگفتم                                 تو دلم غصم همينه خيلي زود از يادت رفتم                                   گله اي ندارم از تو مي دونم سياه بختم                                  گله ام فقط همينه خيلي زود از يادت رفتم                                                                          دلمو خوش كردم اما بي تو با ياد با تو                                دلم اينجاست توي سينت بي تو پوسيد و نگفتم                                 تو دلم غصم همينه خيلي زود از يادت رفتم                                   گله اي ندارم از تو مي دونم سياه بختم                                  گله ام فقط همينه خيلي زود از يادت رفتم                          سلام باهزار تا امید اومدمببینم واسم چی نوشتی چه جوابی بهم دادی و ناامید شدم مهدی چرا حسرت همهچیز به دلم مونده مهدی دیشب از پشت پنجره نگات کردم خدایا ببین من به کجا رسیدم که باید یواشکی به عشقم نگاه کنم دیشب آه کشیدم بخاطر دل شکسته ام بخاطر اینکه حسرت دینت فحسرت شنیدن صدات مونده رو دلم دیشب نفساتو حس میکردم مهدی خیلی بهم نزدیک بودی ولی چه فایده دلامون از هم دور بود فاصله ی بزرگی بین ما هست خدا................عشمو بمن برگردون .......... سلام مهدی دیشب دوباره یاد ت افتادم و عکست از جلوی چشام نمی رفت کلی گریه کردم و از خدا خواستم حقانیتشو نشون بده خیلی بهم سخت میگذره اسیر بودن به عشق سخت ترین چیز دنیا ست عشقی که خودش داره از زندگیش لذت میبره ولی تو رو تنها گذاشته تو غصه ها و غمها و تنهایی خودش داره زندگی میکنه ولی زندگی رو از تو گرفته خیلی بیمعرفتی که تنها دلخوشی زندگیمو ازم گرفتی کاش دوس داشتنمو باور میکردی تهران که بودم 3تا خواستگار واسم اومد خونه ی عموم و آبجیم ولی نتونستم بهشون جواب بدم چرا کمکم نمیکنی ها پس اون همه معرفتت کجا رفت خسته شدم از بس تو بی کسی دست و پا زدم مهدی قراره شنبه دوباره واسم خواستگار بیاد خواهش میکنم بهم کمک کن تا بتونم تصمیم بگیرم مهدی  دیشب رفتم رو بالکن خواستم نفساتو حس کنم شاید دلم آروم بگیره آخ خدا همش میگفتم بیام شهرک بهت نزدیک بشم چی شد حسرت دینت به دلم مونده حسرت شنیدن صدات خدایا پس کجایی ببینی دیگه دارم زیر بار غم دوری عشقم نابود میشم از بس به عکست نگاه کردم خسته شدم من خودتو میخوام مهدی اخ خدا چرا خسته نمیشم از گفتن اسمت همیشه از این اسم لذت بردم مهدی عشق من کمکم کن دلم واست پر میزنه بخدای آسمانها راست میگم .......مطمئن باش ، برو ... ضربه ات کاری بود ، دل من سخت شکست ... و چه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ... و به این قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ... تو برو تا راحت تر......... تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم..!!!!!!פֿـُــوش بــِـہ פـــآلِ تــــُـو هَر روز نـَبوבَنت رآ بـَر دیـــوآر פֿــَـط مـﮯ ڪِشــم بــِـبیــــטּْ ایـטּْ בیـــوآر ِ لآمـُـروّ ت בیگــَـر جـآیـــﮯ بَرآے פֿـَـط زَבَטּ نـَـבآرَב!!! פֿـُــوش بــِـہ פـــآلِ تــــُـو ڪِـہ פֿـــیآلِ פֿــُـوבَت رآ رآפـَــت ڪـَـرב ےتَنـہــآ یــِڪ פֿــَط ڪِشیـב ے آنـْﮩـــَـم رو ے ِ مــــَ ــــטּ!!!دلم لک زده...!!! دلم لک زده...!!!برای یه عاشقانه ی آرام...!!!که بشینم روی پاهات...!!!بذاری گله کنم...!!!از همه این کابوسهاییکه چشم تورا دور دیده اند...!!!دلتنگی را بهانه کنمو سرم را پنهان کنمدر گودی گلویت...!!!تمام ریه ام را پر کنم از عطر تنت!!!بی نهایتـــــــــ دلتنگم. . . گـــــاهی وقتهـــا آدمهــــا ، از یکـــ جایی به بعــــــد ، از یکـــ روزی به بعـــــــد ،از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد. نه رنگـــ ها ، نه خیـابانهـــا ، نه فصلهــــــــا…. گاهـــــــی وقتهــــا آدمهـــا از یک نفــــــــر به بعــــــد فقط دلتنگ اند گـــــاهی وقتهـــا آدمهــــا ، از یکـــ جایی به بعــــــد ، از یکـــ روزی به بعـــــــد ،از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد. نه رنگـــ ها ، نه خیـابانهـــا ، نه فصلهــــــــا…. گاهـــــــی وقتهــــا آدمهـــا از یک نفــــــــر به بعــــــد فقط دلتنگ اند و من . . . بی نهایتـــــــــ دلتنگم. . .سهم من



گرفته دلم ، کجایی که سرم را بگذارم بر روی شانه هایت ،تا پی ببرم به آن دل پر از نیازت ،تا تو را در میان بگیرم ، تا همانجا در آغوشت برایت بمیرم

    
چــه لحظه ی قشنگیـــه که بـــعد از کلی صبــــر 
" عِشقـــــِتــــــ " بشــه " هَمسَرِتـــــــــ " !..♥
دیر آمدی فقط برو...
می گــــویـــــــم
می خنــــدم

شـــــــادی می کنـــــم

ولـــــی فقط یک لحظـــــــه یــــــاد تو

همهـ چیز را به هــــم می ریزد

آن یک لحظه دلتنگــــــــــی می آورد

بغـــــض می آورد

کـــــــــاش هایی می آورد

که باید آن ها را با خود به گــــــــــــور ببرم

می گــــــویم

اما این بار با صــــــدایی گرفتهـ

مـــــی خندم

اما این بار با نقــــــــابی بر روی صــــــــورتم

شــــــادی می کنم اما

امــــــا

سکـــوت کن

بگذار بغضــــــــهایت سربستهـ بمــــــــاند

گـــاهی سبــــــــک نشویسنگین تری دلکم


دلم تنگ شده براے روز هاے کودکے...
که بهانه ے گريه ام داشتن يک عروسک بود...

نه يک آدم...


لـمـس کــن کلمــاتی را کــه بــرایـت می نــویســم
 
تا بخــوانی و بفــهمی چقــدر جـایــت خــالی ســت
 
تا بــدانی نبــودنـت آزارم مــی دهــتد...
 

لمـس کــن نـوشــته هــایـی را


کــه لـمـس نـاشــدنی ســت و عـــریان... کـه از قـلبــم بـر قلــم کـاغــذ می چـکـد لمس کــن گــونـه هــایــم را کـه خیــس اشــک اســت و پـر شــیار... لمس کــن لحــظـه هـایــم را... تــویی کــه میــدانی مــن چـگـونه عـاشــقت هسـتم لمــس کـــن ایــن بـا تـــو بــودن هــا را...کجای زندگی را با تو مشترک بوده ام؟؟که حالا تلفن خوش خیالت تو را مشترک مورد نظر من میخواند؟؟مورد نظر شاید ولی مشترک نه . . .چه خوش خیال استمـــن + تـــ‍‍‍‍‍و  = هــــرگـــزاے ڪاش بــــوבے...نفســـ مے ڪشمــ نبـــــ ـوבنتـــ رانیستے ...هواے بوے تنتــ را ڪرבهــ امــمے בانے ؟!پیراهـלּ جـבایے ات بـבجور بر قامتـــــم گشاב استتـــــ ــو نیستے آسماלּ بے معنیستـــحتے آسماלּ پــر ستارهــ و باراלּ...مثلــ قطرهــ هاے عذابـــ روے سرمــ مے ریـــزבتــ♥ــو نیستے... و مـלּ چتـــر مے خواهمــ ...هــر چیزے ڪـہ حســ عاشقانــہ و شاعرانــہ مے בهــבבر چشمانمــ لباســ سیاهــ پوشیـבهــ ...خوבمــ را بــہ هــزار راهــ میزنمــ !!بــہ هـــزار ڪوچــہ ...بــہ هـــزار בر ...ڪاش مــمــڪــלּ بــــوב لـــمس בوبـــاره ےבســــتـــانتــــ     ❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑
ایـــלּ ســیگــار لــعنــتـﮯ

بــاز کــامــ نــمــﮯ בهــב

تنــها یکــ پکـ عــمیــق

از طعم لب هاﮯ تـــ♥ـــو

چــاره ﮯ این בرمــــــــاندگــﮯ ست ...



حــــتــﮯ ایــــن فصــــل ســــــرב

بــــــرایــــــم گــــــــرم مــﮯ شـــــوב

اگــــــر بـــــاز گـــــرمـــﮯ בســــــتانـــــت را

حـــــــس ڪـــــنــــــم
ســــکـــوتبـב ترین حالت ممڪن اینہِ ڪہِ
وقتے باهاش قهری پیامڪ میاב
همہِ تن و بـבنت میلرزه چون فکر میڪنے اوونہِ
بعـב ڪه میبینے اون نیست
خیلے בاغون میشے
ولے غرور لعنتی و حرفایے ڪہِ ازش شنیدے تــا روز آخر
اجازه نمیده بهش زنگ بزنے
منتظرے اون اول بیاב سمتت
اونم نمیاב
توام نمیرے
و یہِ رابطہِ توو اوجش بہِ همین راحتے تموم میشہِ.....!
یــڪ בقیقـــﮧ ســـڪـــوت !بـــפֿـــاطـــر تـــمـــام آرزوهـــایـــی ڪﮧ בر حـــב یڪ فـــڪر مـــانـــבنـــבبـــפֿـــاطـــر شـــب هـــایـــی ڪﮧ بـــا انـــבوه ســـپـــری ڪرבیـــم …بـــפֿـــاطـــر قـــلبـــی ڪﮧ زیـــر پـــای ڪســـانـــی ڪﮧ בوســـتـــشـــاלּ בاریـــم لـــﮧ شـــב …!بـــפֿـــاطـــر چشـــمـــانـــی ڪﮧ همیشـــﮧ بـــارانـــی مـــانـــבنـــב !!!یڪ בقـــیقـــﮧ سڪوت !بـــﮧ احـــتـــرام ڪســـانـــی ڪﮧ شـــاבیـــشـاלּ را با غمـــگیـــלּ ڪـــرבלּ مـــا بـــבست آورבنـــב !!!بـــפֿـــاطر صـــבاقـــت ڪﮧ ایـــלּ روزهـــا وجـــوבش فـــرامـــوش شـــבه است …بـــפֿـــاطر محبـــتـــت ڪﮧ بیشـــتر مـــورב פֿـــیـــانـــت واقـــع گـــرבیـــב !!!یڪ בقیقـــﮧ ســـڪوت !بـــﮧ פֿـــاطـــر حـــرف هـــایـــی ڪﮧ هـــیـــچ وقـــت گـــفـــتـــﮧ نـــشـــב !!!بـــﮧ פֿـــاطـــر هـــمـــﮧ ی בلـــتنـــگـــی هـــا و تـــنهـــایـــی هـــا !!بـــرای احـــســـاســـی ڪﮧ هـــمیـــشـــﮧ نـــاבیـــבه گـــرفـــتـــﮧ شـــב !…وبـــاره تنـــهایی...از سا ختـــــــار دنـــیــــــــا اطلاع زیادی ندارمـــــــــ....ولــــــی من هم دوســــت داشتـــــــــمدنیـــــــــــای كســـــــی باشــــــــم...!!!♥♥♥او " رفتـــ "همیـــن ...!قصـــه امـ کـوتـــاه بـــود بـــه ســــر رسیـــد،کـلاغ جــــان تــــو هــــم بــــروشـایـــد جـــایـــی دیگــــرقصـه ای زیـبـــا منتظـرتــــ بــاشـــد!خستـــه ام... از تـــــو نــوشتـــن...!کمی از خـــود مــی نـــویســمایــن "منــم" کــه،دوســتـتــــ دارم...!!!!!!!! و تنهـــا همـــــــــــدردم  یک لیوان نسکافــــــــه داغ!تا عـــطرش مرا از دردهایم فــــــــــارغ کند ..چه سخـــــت است نه؟!وقتی که بــــوی عـــــطر تــنــی نیستتا تسکین درد هایت باشد؛آدم به عـــــطر یک لیوان نسکــــــــــــافه دل ببندد…!سهم من از دنیـــا♥منـــ از تمامــِ دنیا ♥♥ فقط آن دایرهـ ی چشمانـــ تو را میخواهمـــ ، ♥♥ وقتی کهـ در شفافیتشــ ، ♥♥ بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـ ♥عـــــاشقـــمعـــــاشــق آن " میـــم "کــه مــی آیــد آخــــر کلــمه ی " عــــزیــــز "و مـــرا میکــنــدمـــال تــــ♥ــــومی خواهم داستانی از علاقه ام به او بنویسم :یکی بود ، یکی …بی خیال …خلاصه اش میشود : " دوستــش داشـــتم "به تو کــــه کـــــ ــاری ندارم!دارم به دردِ خــــــــ ــــــــ ـــــــودم می میرمتقصـــــیر مــــــ ـــــن نیستکه “تـــــ ــو”تنــــــ ـــــها درد منی…!آســمــان؟نــكــند اشــكــهــايـــمروي تـــــو را كــم كـــردهكــه نميـــبـاري؟گــــاهی....هـــمــیــشــه نــــه ولــــی گـــاهـــی مــیــانبـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــاتــمـــام وجــــود میخواهــــی ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارشبــــاشـــیبـــاورتـــــ بشود یـــا نـــه! روزی میرســد که دلتـــ بــــرای هیچکس به انـــدازه مــن تنگــــ نخـــواهـــد شـــد بــــرای نگـــاه کـــردم..بـــوسیـــدنـــم..خندیــدنــم..اذیتــــ کـــردنـــم بــــرای تمامــی لحظاتـــی کـــه در کنـــارم داشـــتی روزی خـــواهد رسید که در حـسرتــ تکرار دوباره من خواهی بود میدانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شدخبــــــــر از مـــن داری؟…خبـــــــر از دلتنـــگی هـــای مــن چطـــور؟و آن پروانه هــــای شـــادی کـــه در نگاهم بودند…خبـــرش رسیده کـــه مـــرده اند؟هیچ ســــراغ دلـــم را میگیری؟کسی خبـــــر داده که آبـــــ رفته ام از خستگی؟مچـــالــه ام از دلتنگی؟آه… که هیچ کلاغی نساختیم میـــان هموجـــدانتـــ راحت…خبـــــرهـــای من بــه تــو نمی رسد…گـــــاهــــی دیــــدن یکــــ عکـــس دو نفـــره تــــو رو یــــاد اون نمـــی نـــدازه !تــــورو یـــــاد خــــودتـــ مـــی نـــدازه ...کـــه چقـــدر شــــاد بـــودی ، کـــه چقـــدر خنـــدون بـــودی ، که چقدر جوون بودی !گــــاهی آدم ها دلـــشون فقط بـــرای خودشون تنگ می شه ...دلم واسه خـــودم تنگــه ...مــن
دنــــیــــاے واقــعـــے هـــمـــیـــنـــجـــــاس !

دنـــیـــاے مــــجــــازے اوטּ بـــیـــرونـــکــﮧ هـــمــــﮧ بــــا نــــقـــابـــטּ

هـــمــﮧ تـــــو قـــیـــافـــטּ

دنـــیـــاے واقـــعــــے ایـــنــجـــاس

هـــمـــﮧ بــــے ریــــا و خـــاکــے

کـــســــــےزخـــمـــاشــــو نـــمــے پــــوشــــونــــﮧ

کــســــے اشــکــاشــــو پـــاکـــ نـــمــے کــنـــﮧ

کــــســـے بــــغــضـــشـــو قــــورت نــــمـــے ده

دیــــدے ؟

دنــــیــــاے واقــعـــے هـــمـــیـــنـــجـــــاس!!!



مـــــــــــــــــــــــن..؟!

چه دوحرفیه وســــــــــــــوسه انگیزیست.....

این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم,نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!

فقط برای خودم هســــــــــــــــتم...خود خودم ! مال خودم !

صـــــــــــــــــــــــــبورم و عجول!!

سنگین...سرگردان...

مـــــــــــــــــــــــــغرور...لجباز....

با یک پیچیدگی ساده و مقداری

بی حوصـــــــــــــــــــــــــــلگیه زیــــــــــــــاد!!!

و برای تویی که چـــهره های رنگ شده را می پرستی,
نه سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت آدمی ,

هیـــــــــــــــــــــــــــچ ندارم.

راهــــــــــــــــــــت را بگیــر و بـــــــرو

حوالی من توقف ممنــــوع است



چــــــه آزمون دشـــواریستــــ . . .قلبتــــــ را سمتـــــ چــپــــ بـــگذارنــــد و بگـــوینـــد :بـــــرو بــــه راه راستــــــ . . .


کـــاش تـــوی ایـــن جــاده یـه تـابلـــو نصــب میکـــردنواســـه دلخـــوشـیم. . .!!" تـــــــــــو "دو کیــــــلومـــــتر. . .! 


ســــرد خواهد شد ،روزها، بی آغوش ِ منبَر تن کن ... دروغ هایی را که بافــتی !!

احساس بـــرو به ســلامتمگـــــر خـــودتاشکبــــــاز هـــم تــــا
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:21 توسط معصومه |

@

همانگونه که آمدم از خیالت پاک میشوم،آرام بیصدا بی چراغ،قول میدهم ذره ای صدای رفتنم آرامش سکوتت را برهم نزند...!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:20 توسط معصومه |

@

همانگونه که آمدم از خیالت پاک میشوم،آرام بیصدا بی چراغ،قول میدهم ذره ای صدای رفتنم آرامش سکوتت را برهم نزند...!

درد دارد وقتی من عاشقانه هایم را اینجا می نویسم دیگران می ایند.... می خوانند...یاد عشقشان می افتند...وتو.........

 هنوز هم بیخیالی!!!!!!!!!!!!!


چقدرسخته....

مجبور باشی دستای سرد یه غریبه رو بگیری که بهش هیچ حسی نداری....

فقط واسه اینکه به یار بی معرفتت ثابت کنی که....

منم میتونم!


اهای غریبه!

کنارش می شینی....

وفقط باچند ایه ی قران محرمش میشی....

ومن......

من اشنا...

بایک دنیا عشق و حسرت...

به او نامحرمم!


چقد سخته تو هق هق گریه هات نفس کم بیاری....

اما.....

عشقت به یکی دیگه بگه:

نفسم!!!


بسلامتی اونیکه شده بهونه قشنگ زندگیم اما میترسم به دوس داشتنش اعتراف کنم چون احساس میکنم یجورایی واسم زیادیه و من واسش کمم!

 کسیکه وقتی بهش فکر میکنم یه لبخند قشنگ رو لبام می شینه اما خیلی زود جاشو اشک پر میکنه و به خودم میگم دختر حواست کجاس....اون واست خیلی زیاده.....


کارت پستال درخواستی طراحان

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:17 توسط معصومه |