افسوس

شکست عشقی و نامردی روزگار

سلام ببخش فرصت نکردم دوتا مطلب برات نوشتم بخون فدات

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 18:24 توسط معصومه |

نیستی؟@

 خودت باش ....خوخودت ..... 

به اعتبار هیچ شانه ای اشک نریز ..... 

به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش  

آدمی به خودی خود نمی افتد ...... 

از همان سمتی می افتد که تکیه کرده ....

دلم که گرفته باشد فقط با حصار آغوش تو آرام میشوم ولی صد حیف که خواب میبینم... تو نیستی ومن تنهای تنهام....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:11 توسط معصومه |

نیستی؟@

 خدایا آغوشت را امشب به من میدهی .برای گفتن .چیزی ندارم ....اما برای شنفتن حرفهای تو .گوش بسیار  

می شئد من بغض کنم ؟تو بگویی: مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی ....؟می شود من بگویم خدایا تو بگویی جان دلم ......؟  

میشود بیایی تمنا میکنم . 

دلم که گرفته باشد فقط با حصار آغوش تو آرام میشوم ولی صد حیف که خواب میبینم... تو نیستی ومن تنهای تنهام....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:11 توسط معصومه |

زندگی چیست؟@

 

سلام خوبی عشقم سعی میکنم برات هر هفته مطلب بزارم .فدای مهربونیت

گر نشان زندگی جنبندگی ست/خار در صحرا نماد زندگی ست/هم جعل زنده ست و هم پروانه لیک/فرق ها از زندگی تا زندگیست/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 18:48 توسط معصومه |

چه تفاوتی می کند آن سوی دنیا باشیم یا چند کوچه آن طرف تر؟

پای دوست داشتن که در میان باشد «دلتنگی» دمار آدم را در می آورد …

 


 

نمی ‌دانم دلم تنگ است

دلم در آرزوی یک نگاه پاک و بی رنگ است

نگاه  آسمانم دیگر آبی نیست

شبم تیره فروغ ماهتابی نیست

کویرم تشنه

باغم خشک

به چشم چشمه سارم دیگر آبی نیست

 

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ

و به یک معجزه می اندیشم

 

 

دمی گریستم ...

سبک شدم ...

عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...!

 

 

به اندازه ی دلتنگی هایم به من بدهکاری ...

وعده ی ما باشد روزی که دلتنگم شدی ...


 

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.
یک دل ...
یک آسمان ...
یــک بغــض ...
و آرزوهــای تـَـرک خـورده!
به همین سادگی

 

من دلم می خواهد

ساعتی غرق درونم باشم!!!

عاری از عاطفه ها…

تهی از موج و سراب…

دورتر از رفقا…

خالی از هرچه فراق!!!

من نه عاشق هستم؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…

من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 


 

این روزها

بغض دارم...

گریه دارم

آه دارم!!!

تا دلت بخواهد...

بازیگر خوبی شده ام

می خندم

حتی خودم هم باورم می شود

که من خوبم...

خوبه خوب...

 

لحظه ے بغض نشد حفظ کنم چشمم را

در دلِ ابر نگــهدارے باران ســخت اسـت





جملاتم هر روز کوتاه تر می شوند

هر روز چند کلمه کمتر

چند سکوت بیشتر

می ترسم روزی برسد که برای بیان دلتنگی هایم

به نقطه ای اکتفا کنم

 


 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و باز هم تو گفتی فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

یک هیچ به نفع دل تو تا فردا...

 



روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

 




رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پشیمانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همۀ دلتنگ ها

گوشه ای می نشینم

می شمارم حسرت ها را

و محاکمه می کنم وجدانم را

من کدام قلب را شکستم

کدام احساس  را له کردم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:20 توسط معصومه |

آدم خوب قصه های من... آدم خوب قصه های من!! دلتنگت شده ام، حجمش را میخواهی؟؟؟ خدا را تصور کن… :: موضوعات مرتبط: شعرهاي عاشقانه همراه با عكسهاي عاشقانه، جملات كوتاه عاشقانه :: برچسب‌ها: آدم خوب قصه های من دلتنگت شده ام, شعر دلتنگی, شعر دلتنگ شدن و دل تنگی دل تنگ شدن, دل تنگی اس ام اس جدید, وبلاگ عاشقانه دلتنگی دلتنگم... دلتنگم... مثل خیلی از روزهای زندگانی ام. این روزها هیچ کس شریک غم و دلتنگی آدمها نیست؛ تنها همدم تنهایی ها و بی کسی هایم، یک قلم و چند ورق کاغذ تا نخورده است. اگر روزی کاغذهایم تمام شوند چه کنم؟!!! باز دیشب ماه دلتنگ تو بود ماه و حتی راه دلتنگ تو بود باز دیشب این دل ویرانه از دردو رنج و آه دلتنگ تو بود باز دیشب بال پروازم شکست گرد غم بر قاب چشمانم نشست خواستم تا اینکه بگریزم ولی پای دل را درد هجران تو بست
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:2 توسط معصومه |

‏@‏

بي معرفت! چرا ديگه برام مطلب نميذاري!؟ من ديگه برات نميذارم! باي ×× دلتنگی×× لحظات دلتنگی اشـــــــــکم را دلتنگ که بـــــــــــــــــاشم ســــــاده ترین حرف ها هم اشـــــــــکم را در می آورد یاد تو که جــــــــای خود دارد ماههاست ماههاست , فراموشش کرده ام؛ خـــــــــــــــاطراتش را هم...! ولی ... نمی دانم دســــــــــتانم , چرا هنوز ... . . به نـــــــــــــــوشتن نامش ذوق میکنند!!! نـبــودنـت دنــیـــای خــیــالـــم پُـــــر از بــودن هـــایـــی ست که نـبــودنـت را به رُخ مـــــــــــی کِشند ﺑـﻌـﻀـﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـﺎ ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﺑـﻌـﻀـﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣـﺎ ﺑـﺪﻭﻧـﻦ ﮐـﻪ ﺍﮔـﺮ ﭼـﻴـﺰﯼ ﺭﻭ ﺑـﻪ ﺭﻭﺷـﻮﻥ ﻧـﻤـﻴـﺎﺭﯼ، ﺍﺯ ﺳـــــــــــﺎﺩﮔـیتـــــ ﻧـﻴـــــــــﺴـﺖ ! بلکه ﺩﺍﺭﯼ ﺣـﺮﻣـﺖ ﻳـﻪ ﺭﻭﺯﺍﻳـﯽ ﺭﻭ ﻧـﮕـﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐـﻪﺍﻭﻧـــــــــﺎ ﻳـﺎﺩﺷـﻮﻥ ﺭﻓـﺘـﻪ!!! ســـــــــــــــاده ایـن رسـم روزگـار اسـت کافــــــــــیست کمی : ســـــــــــــــاده باشی دوســت داشته باشی بـبـــــــــــخـشـی... تــــــا از رویــت رد شـونـد دوســــــــــت داشـــــتن دوســــــــــت داشـــــتن آدم هــــــــــــا را مــــــــــی توان از تـــــوجه آنـــــها فهمید وگرنه حرف را که هـمه می توانند بزنند... کودکی نامــردی را مــــعلم بــه ما آموخت، ازهمان کـــــــــــــــــــــودکی میگفت : جـــــــای خــــــــــــــالی را پر کـــــــــــــــــــــنید … ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﮔــــــــــــــــــــــــــــــﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﺣﺘــــــــــــــــــــــــﻤﺎ ﺑــــــــــﺮﻭ ﭼﻮﻥ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﮏ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ... انتظار دلتنگی چقــــــــــدر احــــمقانست از یــــــــــک قـــــــهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن مثــــل من که از تــــــــــو انتظار عشـــ♥ــــق داشتم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟ خـــــدایا همه ی زندگیمو میدم فقـــــــــــــــــــــط شب اول قبر قبل از اینـــــــــکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟ باهاتم تاآخرش گاهی نیازداری به آغوش بی منت. کسی که توروفقط به خاطر خودت بخواد... که تواوج تنهایی باچشاش بهت بگه:"باهاتم تاآخرش" رفتني من رفتني نبودم ... تو بند كفش هايم را محكم كردي... مطمئن بایـــــــــد رفــــــت حتی با ترســـ ! وقتی مطمئن از ماندن نیستی ، رفتن یقین است … تــــمام آنــــــــــــقدرجای توخالیست که هیچـــ گــزینه ای آن راپرنمیکند... حــــــــتی تــــمام مــــــــــــوارد فـــــــــــــاصله قــــــــــــــــــــــهرم... با دنــــــــــــــــــــــــیایی که... بـــــــــــــــــــــــــینمان فـــــــــــــاصله ای ... بــــــه درازای بی تــــــــــــــــــو بودن گــــــــذاشت... می ســـــــــوزم مــانند هــیزم های مــصنوعی شــومینه می ســـــــــوزم و پــایان نــدارم درد یــعنی این…! به یادگار عکــــسی را که بر مزارم به یادگارمانده ، نگاه می کند و به آرامی اشک می ریزد … هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز بیــــــــــــدارم… سر از این عشـــــــ♥ـــــــق بر نمی دارم ... زندگی لــحظاتی هســــــــــت که : هیــــچ چیز این زندگی قانع ام نمی کند ؛ فقط و فقط نیاز به اندکـی تـــــــــــــ♥ـــــــو دارم ... قــــــــــــــــهرم... قــــــــــــــــهرم... با این دنــــــیای حسود که... مرا انــــــــکار می کند از تو... مصلحتی مدتهاست مصلحتی شده ام خوب ب____ودن مصلحتی خنده ه_____ای مصلحتی ایستادن ه___ای مصلحتی با این حال کاش یکبارم تورا مصلحتی حس می کردم ... چشمهایم باران مرا یاد چتر می اندازد و چتر مرا یاد قرارمان قرارمان که یادت هست ؟ اینکه آغوشت را چتر کنی تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند... هــــــــــــیچ کس در خاطر کسی می مانی که ... بـــا نبــــــــــــــــــودنت... بودن هــــــــــــیچ کس را معامله نمـــــــــــــی کند... بهتــــــرین بد ترین قســمت زندگی اون قسمتی هست که به بهتــــــرین آدم زندگیت شک می کنی... بتــرس از هیچـــی نتـرس فقـط از این بتــرس که وقتــــی ناراحتــم میکنـی ، یکــــــــــی پیــــــدا شه که آرومــــــــــم کنـه ....! ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ ؛ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻤﺘﺮ ﺧﯿﺲ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ …
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:44 توسط معصومه |

‏@‏

بي معرفت! چرا مطلب نذاشتي تو وبلاگت!؟ منم ديگه برات نميذارم! باي

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ  كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

 وكيبورد هم كار دل را مي كرد

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي يك عشق مجازي

 

 

بازم میام پیشتون  

هنوزم دوست دارم بازم بیام

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(34); نظر بدهید
سلام عزیزم

نمی دونم چی بگم ..

حالا که رفتی نمی دو نم چطوری زنده بمونم

گفتی من دیوونه بودم آره من دیوونه بودم چون حالا که نیستی نمی دو نم با کی بمونم.

تو رفتی هنوزم خاطراتت زنده موندن .

هنوزم هر شب و هر روز به یادت می نویسم....

دلتنگی های بیشترم رو پشت اشک های اسمون می ریزیم تا که معلوم نباشه چقدر عاشقت بودم.

رفتی اما نگفتم خداحافظ تا همیشه چون هنوزم با منی توی قلبم تا همیشه...

اما خداحافظ خداحافظ به ظاهر و خوش آمدی به این قلب که نداره هیچ قراری.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(33); نظر بدهید
و اما انتظار

می دو نی چطو ری منتظرم...

هر شب با خیال خام با تو بودن می خوابم . هر صبح به امید دیدنت از رختخواب بلند می شم.

طا قتی که بهم داد ی دیگه داره یواش یواش تموم می شه بهت گفتم که من بی تو آروم آروم نفس می کشم تا نفسهام تموم نشه.

کا ش می تو نستم انتظار و از لغت نا مه ها حذف کنم یا که فرا موش کنم من منتظرم

اما نمی شه من با تو بو دنو نبو دنم همش یکیه با تو بودن عاشقم و نگران بی تو بودن

و بی تو بودن عاشق ترم و نگران با تو بودن

نمی دونم که اینا رو می خو نی یا هنو زم فکر می کنی حر فام بچگو نه است

اما اگر او مدی و خو ندی بدون که این بچه در کمال بزرگی داره با هات حرف می زنه ، تظا هر به بزر گی سخته

تظا هر به تحمل کردن سخته ،

مهربو نم تموم حر فا یی رو که زدی وقت دلتنگی هام مورو رشون می کنم تا یا دم نره یه زما نی ما با هم حرف می زدیم.

الان من تو مدرسه دارم  آ پ می کنم و ...

دلم خیلی برات تنگ شده

بهم گفتی تنهام نمی گذاری اما من همیشه تنهامو تنها کسی که منو تنها نگذاشته غم دو ریه تو ست .

تا درد دل بعدی و دلتنگی های بیشتر بای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(32); نظر بدهید
می خوام همه بدو نن من چقدر دوست دارم...

 

من عاشقتم دیوو نه وار زندگی مو فدای تمو م صدا قتو پاکی چشمات می کنم.

 

مهربونم برای اینکه بر گردی دو باره برای همیشه ترکت می کنم.

 

برات گفتم طاقتی که پیدا کردمو کی بهم داده ؟؟؟؟؟

 

همونی که من تازه به سر چشمه ی معرفتش رسیدمو هر چی که می

خوام رو از اون طلب می کنم.

 

حالا بدون تو من هر شب با اون خلوت می کنم .برای دیدنت همیشه به

آسمون نگاه می کنم . چون که ریسمان عشق من تا آسمون ادامه داره...

 

من منتظرتم دو باره برگرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(31); نظر بدهید

بعد از چند روز كه نگرانم شده بود خواست كه منو عوض كنه وابستگي ها

 

 مو بهش هي كم كنه...

 

فكر مي كرد منم عشقم دو روزه با يه اخم با يه بي مهري ميميره اما خبر

 

 نداشت كه عشق من خيلي دل فريبه

 

به همين آسونس ها نميميره...

 

از صداقتش دو باره جون گرفتم با تموم حرفاش دو باره خو نه ساختم اين

 

 خو نه ي خالي يه پرو با خيالش نقاشي كردم.

 

هنوزم رنگش مهلوم نيست ...

 

اگه بر گرده دو باره رنگ نقا شيم مي شه  رنگ عشقي كه  بهم مي ده دو باره...

 

با هاش خدا حافظي كردم . اما بهش گفتم خوا ستي یک وقت تنهام

 

بگذاري بهم نگو كه بمونم تو انتظار و خماري ...

 

كه هميشه فكر كنم بر مي گرده دو باره چشماي خيسمو اينبار خو دش برام

 رو هم مي گذاره...

 

بهش گفتم اگر آغوشت نيست تصورش آسون تره از داشتنشه

 

حالا منم مي خوام برم كه فقط منتظر او مدن دو بارش باشم.

 

به تموم عا شقا ...

 

 

پر وا نه هاي سو خته بال پيام مي دم

 

اگه مي خواين بال منم مثل بالتون كباب نشه

 

دعا كنيد اين خسته دل از انتظار رها بشه

 

هر روز صبحم  به قاصدك نجواي عاشقي رو ياد مي دم  كه هر جا هست

 

براي مهربونم   شعر دلتنگي رو بخونه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(30); نظر بدهید

گفتي :عاشقا نه هايت عشق نيست

 

                               گفتم: سبزه زلرش باطل نيست

 

گفتي :شعر هايت همه رنج و عذاب

 

                           گفتم :عاشقم بر فرض محال

 

گفتي :عشق چيست تو مي داني؟

 

                        گفتم :عشق هست معناي ناداني

 

گفتي :عشق فقط غم نيست

 

                       گفتم :غمش تموم زندگي ايست

 

گفتي:چرا عشق همزبانش دوري ايست

 

                      گفتم:شيريني اش درد دو ري ايست

 

گفتي:چرا ماندن هميشه سخت است؟

 

                      گفتم:كودك عشقت كم سال است

 

گفتي:مرا اين شوريده حالي چه حاصل ؟

 

                    گفتم : زماني مي رسد داني بي حا صل

 

گفتي:پس از عشق فا صله گيرم

 

                   گفتم:از نفسهايم چه بگويم

 

گفتي :بي ترديد عاشقم كردي

 

                    گفتم:عاشق نيستس عاشقي نكردي

 

گفتي:پس اين همه عذاب چيست؟

 

                     گفتم:عاشقا نه هايم همه دلتنگي ايست

 

گفتي :از من خام نباش دلگير

 

                      گفتم:عشق حاصل همين خا مي ايست

 

گفتي مي پندارم كه تو عاشق تريني

 

                   گفتم:عاشق ترين هم شود قرباني

 

گفتي:قربا ني تو ميشوم روزي

 

                   گفتم:آن روز من دهم ميهماني

 

گفتي :مهما ني اش به عهده ي من

 

                    گفتم:مهمانش تو هستي در مرگ عاشقا نه ام

 

گفتي : اخر داستان عشقت همين بود؟

 

                    گفتم : معني عشق همين است

 

گفتي:پس عشق از وصال مي گريزد

 

                    گفتم:وصال به پاي عشق نمي سوزد

 

گفتي :عشق چيست بي حاصل؟

 

                      گفتم :حاصلش نيست وصال عاشق

 

گفتي: پس ما هر دو عاشق ترينيم؟

 

                       گفتم :خوب مي داني كه هر دو غافل ترينيم

 

گفتي:پس هر دو مي شويم قرباني

 

                       گفتم:گر شويم قرباني ما هم ماندگاريم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(29); نظر بدهید

ديگه به نبودت عادت كرده بودم

خو دمو با خيالت راحت كرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم

براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم

گو نمو تر بكنم شوق اشكا مو ببينم

او مدي دلتنگي ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگيرم

خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم

دوباره نوا زشو دوست داشتنو عاشقي

سر كار گذاشتن دل تو شب ها ي بي قراري

دو باره لحظه ناب رسيدن

دو باره تشنه ي شوق بو سيدين

چه خيال ساده و خوبي

پيش چشما ي تو بودن و دل فريبي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(28); نظر بدهید

عشق تو جام لبريز از ترانه است

هر نفست ساز در اين مي خا نه است

چه بگويم كه قلبم نكند تنازي

با اين جام كه تو يه خوردش دادي

هرچه گويم همه كفر و خطاست

در مي كده عشق ثانيه هم بر فناست

هي كه نهادي در وجودم همه هستي

خوا ندي از شعر ترا نه ي اين سر مستي

بگو با دل عاشق چهكنم

لحظه هاي رفته بر باد را چگونه باز يابم

بگو كه عا شق بودي

ثا نيه هايم را با عشق خريدي

بگو هر ثا نيه قرباني نفسهام شدي

تا که این دل ثانیه هایش را کند بردباری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(27); نظر بدهید

بازگشتت شیرین بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(26); نظر بدهید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(25); نظر بدهید
 

پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!انقدر که

آینه ها با من قهرندو خورشید از من رو بر نمی گرداند.من از تو دورشدم

از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو ها یم میان انبو هی از شب بوسه هاست.

دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت

در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنو بر های این طرف خیابان

سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند. حرفهایم را از یاد می برمفشاید

هنوز دیر نشده ف اشک هایم را پنهان می کنم،صنو بر ها با ید سبز باشند!

 

 

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای ارزوی دیدار تو

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در اسمان

 

هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

 

شعله های شفق بر بیکرانه اسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 

رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

 

می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن ان را ندارد .

 

ای درخشان ترین ستاره اسمان شبهای تار ر من ، دگر این بغض

 

خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 

که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

 

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

 

که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 

باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اظطراب ندیدن را در

 

چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 

خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران !

 

چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(24); نظر بدهید

 

گناه دوری

 

گناه دوری ات

من وقتی با تو بودم نیز

دلم

برایت تنگ می شد

بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند

بگذار

هرچه نمی خواهند بگو یی

باران که بیاید

از دست چترها کاری ساخته نیست

ما اتفاقی هستیم که افتا ده ایم

تو کوچک شدی؟

یا قلب من بزرگ شد؟

فرقی نمی کند عاشق شدم!

 

 

سفر

رفتی نیامدی و سفر دلفریب شد

نا اشنای کوچه پشتی رقیب شد

تاریخ اشنایی ما را بهم زدند

تقویم روی میز تو با من قریب شد

دل را به جرم پرسه زدن دار می زنم

میرم ترین نگاه تو بهم صلیب شد

ان جمعه ها که نبودی به نام عشق

فالی گرفتم ایه ی امن یجیب شد

یادش بخیر لحظه ی اخر سبد سبد

گل بود و خنده بود و نگاهت که سیب شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(23); نظر بدهید

تنهایی

 

ندیدنت با عث نمی شود که حتی دمی از یادت غافل شوم .

یا به سایه ی دیگری که در نظرم همیشه مبهم می آید.

فکر کنم،مثل آن نیمه شب های سردی که با یاد تو آرام

می شوم و به یاد می آورم که می گویی که اگر

هنوز زنده ایم به خاطر ان است که بدان جا که که

 باید نرسیدهایم، نمی دانم شاید این همان جمله ایی

بوده که من همیشه در گوشش زمزمه می کردم و حالا برای

 ارامش من تو این را می گویی در حالی که خودت نیستی 

 

**************************

 

 

بهانه 

دردهای پر التهابم را

در مزرعه ی نگاهت ، همدم خواهم کرد

و غروب های دلگیر جمعه را

به امید روزهای درپیش

به خواب خواهم سپرد

خورشید در چشمانت جاری

و ابرغمناک بهاری همسایه ات

خواهم بارید از اسمان نیلگون

تا طراوت بخشم

دل الودگی ات را...

000

 

 

ترکم مکن

 

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(22); نظر بدهید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(20); نظر بدهید

انتظار...

 

 

 

سلام...

 باز هم جاده ای از انتظار پیش روویم گستراندهای .باز هم ثا نیه ها مرگ مرا می شمارند .

 وباز هم انتظار روزهای طلایی روزهای با هم بودن.

ای کا ش می توانستم واژه ی انتظار را از لغت نا مه ها حذف کنم. ای کا ش می توا نستم

با هر حرف انتظار بتوانم خوبی هایت را صرف کنم.

ای کاش می توانستم در این جاده ی بی انتها حتی تو را فرض کنم .کاش سوال امتحانی بودی

 یا این که فقط لغت زیبایی برای وصف بودی. کا ش هیچ وقت جان بخشی به اشیا وجود نداشت

 کاش تصور هر چیزی آسان نبود و ای کاش هیچ وقت انتظار را درک نکرده بودم.

اما از بخت بد من انتظار از زمان نطفگی با من بوده 9 ماه انتظار به دنیا امدن

.1 سال انتظار سخن گفتن 7 سال انتظار یاد گرفتن نوشتن اسمم و.........

بازباز هم انتظار ...

واین بارا نتظار ها شیرین و  دوست داشتنی حال که شاید دیگر نیاز به انتظار کشیدن نباشد

 باز هم منتظرم منتظر خوشبختی منتظر زندگی اینده منتظر رسیدن به وا لاترین هدفم

که در پس آن تو نهفته ای هیچ وقت نتوانستم انتظار را اسان بگیرم این بار هم اسان نخواهم گرفت

 اما با آن زندگی خواهم کرد تا به حقیقتی که می خواهم برسم به حقیقتی که کلمه ی انتظار با آن شروع شد

اینک دوست دارم منتظر باشم چون شهد شیرینش را چشیده ام و چه مزه ی شیرینی است

بعذ از طعم تلخ انتظار رسیدن به هدف پشت پرده ی تاریک ...

دیگر انتظار کشیدن سخت نیست چون با باور این که بعد از ان امید به رسیدن هست

انتظار اسان است .لا اقل برای عاشقی چون من...

که بعد از طعم انتظار خوشبختی را نهفته می بیند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(19); نظر بدهید

 

 

 

از خو دم می پرسم عا شقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بعد می گم آره

 

من عا شقم چون که عشقم با همه ی عشق ای دنیا فرق می کنه

 

می دونی عشق من اولش عشق نبود مسخره بود.

 

فکر می کردم سرگرمم اما .............

 

این سر کرمی شد عادت هر روزه و بعد یه کم پیشرفته اش شد اعتیاد

 

سعی کردن اطرافیان سر کو بش کنند

                                              

               اما من نتو نستم چون نخواستم چون تجر به ی جدیدی بود .

 

چون می خوا ستم به همه شا ید به خودم ثا بت کنم همه چیز بد نیست

 

همه چی فقط سر گرمی نیست.

 

می شه ادا مه داد می شه قصه گفت بد یه کتاب نو شت . مثل یه نویسنده زندگی جدیدی آغاز کردم اول با میل درونی

 

                                                                  شکست خوردو خط زدم .خط خوردم دوباره متولد شدم .

 

 این بار شاید راضی بو دم شا ید

 

 اوایل قصه تموم شده بود شروع خو بی نداشت اما ادامه داشت.

 

                                                    منم ادامه دادم .شخصیتی خیا لی سا ختم و در رویا پر ورشش دادم .

 

رویاهایم پرو بال گرفت بزرگ شد و در تموم وجودم ریشه دواند .

 

                                    هدف مشخص نبوداما هر چه بود نیاز بود نیاز درونی. با این همه شکست.

 

 و با این همه دغدغه ی خا طر به او تنها تکیه گاهم پناه بردم.

 

 و مثل همیشه با این که خیلی بی وفا یی دیده بود جوا بمو داد چون اون بنده هاشو خیلی دوست داره

 

نیا زاشونم بر اورده می کنه .

 

خلا صه می رفتم تا ادامه ی قصه رو خودم بگم .یعنی بتو نم کمی تو رویام دخالت کنم.

 

خوشبختا نه همون جا بود که برای اولین بار رویاهام با حقیقت فا صله ای نداشتند و اولین بار بود که رویام

 

 با حقیقت دوست شد.ادامه ی قصه رو با یکی دیگه شروع کردم .

 

به خودم گفتم اگر تنهام گذاشت. دیگه قصه ی عاشقی نگم برای دلم خونه ی ابری نسازم.

 

حالا تنهام نگذاشته منو با غصه هاو ولو نکرده اا

 

                                                         اگه یه روز بره زندگی معنا نداره . شا یدم کتاب قصه ها ی من با اون تموم کلمه هاش با هم بریزه

 

برای جمع کردنش دل خونم زیرو رو شه .

 

 اینم از قصه ی نا تموم من امید وارم پایا نش رو خدا خودش برام با خط رو یاهام بنویسه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(18); نظر بدهید

یار من مهربان ترین یار است

 

                                                                       نه ستمکار نه دل آزار است

 

خلق و خویش خوش و درونش خوش

 

                                                                        واقعا گفته و بیا نش خوش

لب و دندان نگو بگو الماس

 

                                                                       ای خدا از تو صد هزار سپاس

 

لب کلام خدای منان است

 

                                                                         بوسه اش از ته دل و جان است

 

برق چشمانش چو آتش طور است

 

                                                                         گفته هایش پر از گل نور است

 

وای از آن آدم که عشوه ساز کند

 

                                                                 آسمان در برش نماز کند

 

خنده اش ف راه رفتنش، بدنش

 

                                                                     صورت مثل یاس و یا سمنش

 

سخنش دل پذیر و جان پر ور

 

                                                                   پای تا سر همه کما ل و هنر

 

آنچه گفتم صفات یار من است

 

                                                                 یار خندا ن و با وقار من است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(17); نظر بدهید

من این روزا اینقدر از احساس لبریزم

 

هر نگاهم به عکست اشک می ریزم

 

من این روزا اینقدر بهت نزدیکم

 

که فاصلمون را نمیبینم

 

من این روزا با خیالت هر شبو سحر میبینم

 

من این روزا خیلی تنهام

 

چون وجودم رو به تو دادم

 

من این روزا رو فراموش نمی کنم

 

چون تو هر نفسش عشقو دیدم

 

من این روزامو به تو هدیه می دم

 

تا بفهمی که همیشه عاشقت بودم

 

 

 

خودتم خوب می دو نی کدوم روزا رو می خونی همن روزای بارونی .همون روزای تنهایی.همون روزایی که همش وا سه ی دلم می مونی.

عزیزم روز منو با با گریه هات ابری نکن ...

آسمون عشقمو با طعنه هات خا کی نکن...

عزیزم خوا هش مو بی اعتنا رد نکن...

دل غمگین منو با تنهایی دا غو ن نکن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(16); نظر بدهید

هر لحظه عاشق بودن سخته

 

هر لحظه یاد چشمات افتادن سخته

 

هر لحظه سوختن و ساختن سخته

 

هر لحظه بی تو بودن سخته

 

هر لحظه به یادت بودن سخته

 

هر لحظه عشقتو خوندن سخته

 

هر لحظه عکست رو بوسیدن سخته

 

هر لحظه تصور آغوشت سخته

 

اما من این سختی رو خیلی دوست دارم

 

چون تو رو نداشتن خیلی سخت تره..........

 

این ها شعر های خودم هستش دوست دارم نظر بدین

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(15); نظر بدهید

دوست دارم کنارت با

دوست دارم کنارت با شم

برای درد هایت مرهمی باشم

دوست دارم در آغوشت جان ببازم

با شوق لب هایت رنگ ببازم

دوست دارم دوستت داشته با شم

هر نفس به یادت دل ببازم

دوست دارم با تو زیر باران

بدون چتر اما عاشق باشم

دوست دارم فقط دوستم داشته باشی

دوست دارم یار مهربانم باشی

دوست دارم دوست داشته باشی

هر چه را که من دوست دارم

 

<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

دوست دارم  دوست دارم هر چند روز یک بار برایت نامه ای بنویسم. می دانم هر لحظه با منی

اما وقتی با منی

من بی منم

چون همی ی وجودم تو می شود

و افسوس که باز هم تنهایم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(14); نظر بدهید

دریا می خوام منم بهت بگم................

دریا بگذار حرفا مو به تو بگم همی شه

فقط با این کار تو دل من آروم می شه

گمشده ی من هنوز نیومده از سفر

به من نداده یارم از خودش حتی خبر

دریا چرا دل من امشب نمی شه آروم

غصه ی بی کسی هام چرا نمی شه توم

مگه ما تو ساحلت دل همو نبردیم

بعدش با چشم گریون مگه قسم نخوردیم

تو ، تو که مهربونی از همه کس سر تری

برای دلداره من نامه هامو می بری

دریا اگر گذارت به شهره یارم افتاد

ازش بپرس که از من چرا نمی کنه یاد

بهش بگو تو ساحل، منتظرش نشستم

با این که بی وفا شد هنوز م عاشقش هستم

***************************************************

من از تو دورم

 

من از تو دورم اما دلم بهت نزدیکه

من از تو دورم اما عشقم با تو یکیه

من از تو دورم اما قلبم فقط مال توست

من از تو دورم اما چشام به دنبال توست

من از تو دورم اما تموم زندگی ایم توست

من از تو دورم اما هر نفسم مال توست

من از تو دورم اما دستام تو دستای توست

من از تو دورم اما چشام به چشمای توست

کی می رسیم ما بهم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم فقط دست توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(13); نظر بدهید

 

تو این شهر سیا هی دلم غریب مو نده

خزون با اون نگا هش قلب منو شکونده

امشب تو شهر نگاهم بهار داره می میره

نگذار که این جدایی تو رو ازم بگیره

وقتی دارم می سوزم بهدرد این جدایی

بگذار با یه نگا هت تمام بشه بی وفا یی

با این دل شکسته نرون منو که خسته ام

عمریه عا شقونه منتظرت نشستهام

گناه من همیشه که عاشق تو هستم

تو آسمون قلبم دل به کسی نبستم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(12); نظر بدهید

گفتی که نخواهی رفت

خواهی ماند

تا ابد دوست خواهی داشت

اما تمام نرفتن ها را رفتی !!!

تمام ماندن ها را نماندی!!!!!!!

تمام دوست داشتن ها را......... رها کردی

دیگر از همه اطرافیانم حتی از در و دیوار سکوت وتنهائی ام خسته شده ام.از همه.........................

گل نیلوفرم:

به نام پدیدآورنده عشق با تو سخن میگویم.میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خیلی گشتم نبودی تمامی  راهها را تنها رفتم ولی نبودی!!!!!!!!

آن وقت بود که به شقایق های وحشی رسیده بودم.سراغ تو را از شقایق های وحشی گرفتم.آنها گفتند:خواب بودیم نیلوفری را ندیده ایم.

آن وقت بود که به باران رسیده بودم.به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام

تو آن را ندیده ای؟ کلامش بارش سکوت بود.

حالا من مانده ام با کوله باری از غم ها یادها وتنهائی ها وغروبی که دیگر انعکاسی از نگاه توست.

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی

است٬ .امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت

وعشق ات صفا دهی ٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل

دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه |  GetBC(11); نظر بدهید
 

یه نا مه که بی جوا به (از مریم حیدر زاده استاد شا عری)

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با جند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره


سلام

 

...اما دو سه نقطه کمی حالم خراب است

 

ببین حتی خطوط نا مه ام پر اظطراب است

 

مپرس از حا ل و روزم خسته روح و بی قرارم

 

کویری دور تنهایم که دستم دور از آب است

 

خودم را لابه لای عا بران گم کرده ام باز....

 

در این شهری که هر کس چهره اش پشت نقاب است

 

به کی با ید بفهمانم که دلتنگم برایت؟

 

که اینجا زندگی سرا پایش عذاب است

 

هوا اینجا مه آلود و همیشه تکه ای ابر

 

لجو جا نه به فکر چیرگی بر افتاب است

 

تو را تا نا مه ی بعدی به شدت دوست دارم

 

تو را که چشم هایت آمیزه ای از شر و شراب است

 

خداحافظ برایم نامه ای بفرست و عکسی

 

که شا ید باورم شد چشمه ای در پیچ و تاب است.

........

 

 

 

تمام این گل ها را به یمن این که برگردی خوا هم چید . سپس کنم سیرا ب و سر راه تو قربانی

 
 
 

                                        صبر؟!!...

 

عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت

ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم

رفته رفته گل بارور وا شد

افق روشن هم فکریمان پیدا شد

از فشار تب تاریکی شب دور شدیم

یک دل و جور شدیم

لحظه های منو تو در طپش خاطره ها می گذرد

گفته هامان همه پر رنگ و جلاست

روزمان شیرین است

ابر امید به دشت دل ما بارش گرممحبت دارد

نم نمک می بارد

سبدی از گل بابونه و حرف و احساس

روی میز دل ما جا دارد

ما به هم نزدیکیم

اگر چه از هم دوریم

دست تقدیر چنین می خواهد

آسمان پر ابر است

چا ره اش با صبر است.

عزیزان شما

 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11:35 توسط معصومه |

‏@‏

سلام،متن هات قشنگ بودن! چرا ديگه برام شعراي قشنگ نميذاري؟ برام مطالب زياد بذار! يادت نره؟ منتظر مطالبتم؟ مرسي
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:54 توسط معصومه |

‏@‏

 

دست هایت مثل دو بال رویا باز است

ایستاده ای روی بال احساسم

و قدم می زنی تمام وسعت قلبم را

تو : هر کجا می نگرم نقش اسم من است؟

من : تو تمام قلبمی

دست هایت روی نگاهم سایه می سازد

لبانم تو را می ...

آمده ای

درون دلم جای توست

نه اینکه می آیی

آمده ای و نشسته ای درون وسعت کوچک قلبم

و نگاهت باز روی بال احساسم شوق می نوشد

من تنها تو را می بینم

تمام بودنت را

که ایستاده ای در باور بودنم

و تو می آیی

اینجا وسعت بودنت زمزمه می شود درون قلبم

سینه ام مملو است از بودنت

و چه شب ها که تا سحر

در سحر نگاهت بی تکلم زل می زنم

مثل نگاهت افتاده برقی روی نگاهم

با سادگی ها بی برج و بارو مانند آهم

این قصه ی تو

وآن قصه ی من

اینجا ستاره

آنجا بهاره

با شور شبنم روی نظاره

این دم بهایم یکدم اشاره

با سر دویدن

تا عمق جنگل

همراه بارون گامی دو باره

ساده غریبی

معصوم و مغموم

با بارش مه

بر قله های سبز سواره

این شد نوایم

تا انتهایم

باید رسیدن

در دم نظاره

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسد/که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد* گرفته دامن شب را غباری آنچنان درهم /که چشم از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد*

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:42 توسط معصومه |

‏@‏

مرا به کعبه چه حاجت! طواف می کنم " مادری" را که برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:40 توسط معصومه |

‏@‏

شب است... کلنجار ميروم با خودم... با دلتنگی هايم... با قلب له شده ام... باغرورشکسته ام... سراغش رابگيرم... نگيرم...بگيرم...نگيرم.. نزديک صبح است... دل رابه دريا زدم... "مشترک مورد نظر درحال مکالمه است"
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:40 توسط معصومه |

‏@‏

دلتنگ كه باشى آدم ديگرى مى شوى خشن تر،عصبى تر،كلافه تر،وتلخ تر وجالب تر اينكه با اطرافيان هم كارى ندارى همه اش را نگه ميدارى و"دقيقا"سركسى خالى ميكنى كه دلتنگش هستى....
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:38 توسط معصومه |

‏@‏

در"وا"ميشود..! در"بسته"ميشود..!در هم "وابسته" ميشود..! ماكه آدميم....!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:37 توسط معصومه |

‏@‏

خدايا ... تو را غريب ديدم و غريبانه عاشقت شدم/تو را بخشنده پنداشتم و گنهكار شدم/تو را وفادار ديدم و هركجا رفتم بازگشتم/تو را گرم ديدم و سردترين لحظه ‎ها به سراغت آمدم/ و تو،مرا چه ديدي كه وفادار ماندي!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:35 توسط معصومه |

‏@‏

خدا میداند بامن چه کرده شب هایی که تا صبح برایش پیام نوشتم و درد دل کردم اما دلم نیامد ارسال کنم...!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:34 توسط معصومه |

‏@‏

سلام@ مرسي كه همه روزه به يادمي و برام مطلب ميذاري@ از اينكه تولدمو بهم تبريك گفتي "ممنون"
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:31 توسط معصومه |

@

به كسانى كه به تو حسادت ميكنند احترام بگذارچون آنهاتنهاكسانى هستندكه ازصميم قلب معتقدندكه توازآنهابهترى! همچنين كسانى كه پشت سرتوحرف ميزنندرابه حال خودشان رهاكن چون آنهاجايشان همانجاست...درست پشت سرتو!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:26 توسط معصومه |

@

ازكسانی كه ازمن متنفرند ممنونم! آنهامرا قويتر ميكنند. از كسانی كه مرا دوست دارند ممنونم! آنان قلب مرا بزرگ تر میکنند. از کسانی که مرا ترک میکنندممنونم! آنان بمن میآموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست. از کسانی که با من میمانند ممنونم! آنان به من معنای دوست رانشان میدهند!
+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 23:24 توسط معصومه |

سلام عشقم تولدت مبارک فدات زندگیم

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک

امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت

فرشته آسمانی سالروز  زمینی شدنت مبارک . . .

 دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی بود

سرشار از عشق و محبت کردی  ، نازنیم ، زیباترینم

حضور گرم و همیشگی ات را هزاران هزار بار سپاس می گویم

تولدت مبارک

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 20:35 توسط معصومه |